تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تمهيدات ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
( 289 ) اين جوانمرد ، ابليس ، مىگويد : اگر ديگران از سيلى مىگريزند ، ما آن را بر گردن خود گيريم :
از عشق تو اى صنم غمم بر غم باد * سوداى توأم مقيم دم بر دم باد با آتش عشق تو دلم محكم باد * عشقى كه نه اصليست اصلش كم باد
گفت : ما را چون معشوق اهل يادگار خود كرد ، اگر گليم ، سياه بود و اگر سفيد هر دو يكى باشد ؛ و هر كه اين فرق داند ، در عشق هنوز خام است . از دست دوست ، چه عسل چه زهر ، چه شكر چه حنظل ، چه لطف چه قهر . آن‌كس كه عاشق لطف بود يا عاشق قهر ، او عاشق خود باشد نه عاشق معشوق . دريغا چون سلطان ، قبا و كلاه خاصّ ، كسى را دهد اين بس باشد ؛ باقى در حساب عاشقان نيست . دريغا با او گفتند كه گليم سياه لعنتى ، چرا از دوش نيندازى ؟ گفت :
مى نفروشم گليم و مى نفروشم * گر بفروشم برهنه ماند دوشم
هامش
( 1 - 2 ) اين . . . گيريمPاين . . . مىگريزند بر ما نه كه خود ما آن برگيريمASابليس گفت : الهى اگر ديگران و طفلان از سيلى تو مىگريزند من نه كه آن را از محبت بر گيرم و دايم اين بيتها مىگويمBما نه كه ما خود آن را برگيريمHاين . . . مىگريزند بر ما زن كه خود برگيريمR- - ( 3 ) دم‌بردمASدم‌دردمBHو دردم ممPهم دردمR- - ( 4 ) تو . . . اصلشASاين دلم . . . نه قاتلست وصلشBاين . . . نه قاتلست اصلشHPR- - ( 5 ) معشوقABHPSعشقR- - ( 5 - 6 ) اگر . . . هرAHRSاگر ما را گليمى سياه داد و اگر سفيد نزد عاشق همهBگليم سياه و سفيد هرP- - ( 6 ) دو يكى باشدHRدو يكىASدو يكسان باشدBدو يكى بودP- - داندABHPSكند و بلا و ملامت و لطف و عنايت دو حال شناسدR- - خام استABHPSخامست و از عشق هيچ خبر نداردR- - از دستRو قلبتان از دستAPSازBH- - ( 7 ) آن‌كس كهABHPSآنكهR- - ( 8 ) بود . . . باشدAHPRSباشد و عاشق قهر نباشد او هنوز عاشق خود باشد و خودپرست باشدB- - ( 9 ) خاصABPRSخاص خودH- - ( 10 ) لعنتىABPSلعنتHلعبتىR- - ( 1 - 11 )ABHPRS - MU- -