امّا محمد را خود ندانستهاند و نشناختهاند ؟ دريغا مگر كه « من عرف نفسه فقد عرف ربّه » بدين كلمه نسبتى دارد ؟
( 283 ) از عالم غيرت درگذر اى عزيز . آن عاشق ديوانه كه تو او را ابليس خوانى در دنيا ، خود ندانى كه در عالم الهى او را بچه نام خوانند ؟ اگر نام او بدانى ، او را بدان نام خواندن خود را كافر دانى . دريغا چه مىشنوى ؟ اين ديوانه خدا را دوست داشت ؛ محكّ محبّت دانى كه چه آمد ؟ يكى بلا و قهر ، و ديگر ملامت و مذلّت . گفتند : اگر دعوى عشق ما مىكنى ، نشانى بايد . محكّ بلا و قهر و ملامت و مذلّت ، بر وى عرض كردند ؛ قبول كرد ، در ساعت ، اين دو محكّ گواهى دادند كه نشان عشق صدقست . هرگز ندانى كه چه مىگويم ! در عشق جفا ببايد ، و وفا ببايد تا عاشق پختهء لطف و قهر معشوق شود ؛ و اگر نه ، خام باشد و از وى چيزى نيايد .
( 284 ) دريغا كمال عشق را مقامى باشد از مقامات عشق كه اگر دشنام معشوق شنود ، او را خوشتر از لطف ديگران آيد ؛ دشنام معشوق به از لطف ديگران داند ؛
هامش
( 2 ) داردAHPRSUدارد يعنى هر كه مصطفى را بدانستى خداى را بشناختى هانB- -
( 3 ) گذرABHRSگذردPگذارU- - اى عزيزAHPSU - Bاى عزيز بدانكهR- -
( 4 ) خود ندانىAHPRSUاما چه دانىB- -
( 4 - 6 ) او را . . . گفتندAHPRSUو كسى او را بدين نام خواندى كه مىگويند تو آن را كافر خواندى چه مىشنوى ؟ اين ديوانه خداى - تعالى - او را امتحان كرد و محك محبت او از خداى - تعالى - بلا و قهر و ملامت آمد خداى - تعالى - گفت كهB- -
( 7 ) و قهر . . . و مذلتAPRSUو قهر و مذلتBو ملامتH- -
( 8 ) ساعتAHPRSUساختB- -
( 9 ) هرگز . . . عاشقRهرگز . . . عشقAHPSUدر عشق بايد صفا و مهر و لطف معشوق به نزد عاشقB- -
( 10 ) پختهء . . . و ازAHPSUيكسان باشد و اگر نه چنين ندارد او هنوز از عشق چه خبر داردBپخته شود . . . و ازR- - وى چيزى نيايدAHPRSU - B- -
( 11 ) عشق راA . . . Uمعشوق راI- -
( 12 ) ديگرانPU - ABHRS- -
( 1 - 12 )A . . . U - M- -