و ضعف ) مختلف هستند ؛ اگر صفت دليرى را بر خدا اطلاق كنيم گرفتار تشبيه مىشويم چون دلالت اين صفت قابل تنزيه نيست ؛ زيرا اگر بخواهيم خدا را از معناى متواطئ منزه كنيم در مفهوم دلاورى معناى ديگرى وجود ندارد تا به خدا نسبت داده شود . همچنين اگر صفات توانا و دانا و عقل را به خدا نسبت دهيم و از آنها معانى متواطئ اراده كنيم در اين صورت تعريفى حقيقى براى خدا نكردهايم بلكه موجودى مانند خود را وصف كردهايم . مادامىكه در صفات جز معانى متواطئ معانى ديگرى نجوئيم نمىتوانيم خدا را از اين صفات بشرى منزه كنيم زيرا معناى مفهوم متواطئ يكى است و قابل تجزيه نمىباشد ، چون هرجا معناى متواطئ را اطلاق كنيم اين معنى بطور متجانس وجود خواهد داشت : مثلا اگر بگوئيم خدا زنده است و مقصود از مفهوم زنده معناى متواطئ باشد تنزيه خدا از اين معنى سبب تعطيل مىگردد .
اگر صفات خدا جز بر معانى متواطئ دلالت ديگرى نداشته باشند بايستى اقرار كنيم كه فلاسفه در قول بتعطيل صفات اشتباه نكردهاند ؛ ولى اگر صفات كمالى را كه بر خدا اطلاق مىشود معانى متماثل بشمريم و ميان « معناى اصلى هر صفت و تحقق آن در خارج تمييز دهيم براى اين مشكل راه حلى حقيقى كه حد متوسط تشبيه و تعطيل است پيدا مىشود . در اين صورت اگر بگوئيم صفت حى معنى اصلى را دلالت مىكند اين صفت بر خدا و موجودات ذى روح دلالت حقيقى خواهد كرد ، و دلالت اين معنى بر خدا اولاتر و درستتر مىباشد . ولى اگر به صفت زنده تحقق معناى آن در خارج دلالت شود در اين صورت صفت زنده براى دلالت بر تحقق اين صفت در خالق صلاحيت ندارد بلكه فقط مىتواند بر تحقق اين صفات در مخلوقات دلالت كند » « 1 » .
پس هرگاه صفتى را بذات خدا نسبت دهيم مقصود از اطلاق اين صفت بر خدا فقط
هامش
( 1 ) - كژتان : شرح دائرة المعارف علم الهى به زبان لاتينى جلد اول سؤال اول فصل سوم .