مىشود چون لفظ بوده دلالت مىكند بر وجود موجودى در گذشته ؛ و اگر بگوئيم كه با او چيزى نبوده پس چگونه زمان با او موجود است ؟ در اين صورت ميان گفتار ما به اينكه خدا بوده و هست و خواهد بود فرقى نيست و اين بيان ، نهايت آن چيزيست كه در مضيق الفاظ و عبارات مىتوان گنجانيد . . .
شايد اكنون مايل باشى به اينكه معنى ازليت و چگونگى پرواز بعالم ملكوت را بدانى چون ظاهر اين كار محالست بدان كسى كه گمان برد ازليت چيزى است گذشته سخت در اشتباه است ؛ و اين وهمى است كه بر غالب مردم مسلط است زيرا هرجا ازليت باشد ماضى و مستقبل وجود ندارد ؛ چون ازليت بدون فرق بگذشته و آينده محيط است و كسى كه گمان برد كوچكترين فرق ميان گذشته و آينده هست بايد بداند كه هنوز دربند خيال است . چون زمان حضرت آدم به ازليت نزديكتر از زمان ما نيست بلكه نسبت تمام زمانها به ازليت يكسان است . . . زيرا ازليت بهر زمان احاطه دارد و بر هر زمان متقدم است و در زمانى نگنجد همچنانكه علم در مكانى نمىگنجد . اگر اين معانى را دريافتى بدان كه ميان ازليت و ابديت در معنا هيچ فرقى نيست بلكه هرگاه از وجود اين حقيقت نسبت به زمانهاى گذشته سخن رفته است لفظ ازليت بطور عاريت به كار مىرود ؛ و براى بيان اين حقيقت نسبت بگذشته و آينده ناچاريم دو لفظ مختلف به كار بريم و گرنه براى دريافت حقيقت ازليت خدا از جاده مستقيم منحرف شدهايم . اكنون دانسته باش كه هرگاه مىگوئيم خداى تعالى خواست و خواهد و شناخت و شناسد و توانست و تواند ضرورة بدينگونه تعبير متوسل شدهايم زيرا اگر براى خدا گذشته و آينده معنى ندارد براى فعل او هم اختلافى ميان گذشته و آينده نيست ( يعنى فعل او تعلقى بگذشته و آينده ندارد ) . بلى هرگاه اراده خدا به زمان گذشته نسبت داده شود گفته مىشود خدا خواست و اگر به آينده نسبت داده شود گفته مىشود كه مىخواهد ؛ و اين
تمهيدات ( فارسى ) — صفحة مقدمهء مصحح 150
مساهمون: عفيف عسيران
صمقدمهء مصحح ١٥٠