بنفسه وجود ندارد چگونه ديگرى را بوجود مىآورد ؟ به راستى سبب آنست كه بذاته داراى ذات كامل باشد سپس در او وجود زياد گردد تا بر نيستىها چيره شود و صورتهاى وجود را بر معدومات بپوشاند . اما آنچه بذاته كامل نيست بلكه وجود و صفاتش بوجود غير ، متعلق و قائم است ذاتش در نهايت نقصانست و شايستگى ايجاد وجود ندارد » « 1 » .
بالطبع عقل از ادراك همراهى ( مساوقه ) وجود ازلى با هستى هر موجود قاصر است چون تصور صدور موجودات از واجب الوجود ، صدور ترتيبى اجبارى است كه امرى پيوسته بتركيب و سرشت عقل است و براى عقل چارهاى جز اين نوع تصور نيست . ليكن آيا بصيرت قادر است كه براى عقل كه دربند زمان و مكان است راهحلى مناسب پيدا كند ؟ آيا براى عارف ممكن نيست كه براى صدور مخلوقات بينديشد و براى احترام به حقيقت ، صفت ايجاد را به خدا منحصر كند و عقل را به اندازهء فهم و استعدادش مخاطب قرار دهد تا تسلسل و ترتيب صدور موجودات را از واجب الوجود اقرار نمايد ؟
پاسخ اين سؤال را بهتر است از زبان قاضى همدانى بشنويم آنجا كه مىگويد : « از بيان صدور موجودات از قدرت ازلى بطريقى كه براى عقل ادراكش ممكن باشد چارهاى نداريم اگرچه در نظر عارف اين خطاست . . . آنچه در خرد براى اين مطلب راست مىنمايد آنست كه گفته شود : وجود از خدا بر موجود اول صادر شده و آن در نظر عقل نزديكترين موجود است . . . و اين وجود اول يكى از شروطى است كه استعداد شىء ديگرى را براى پذيرش نور قدرت ازلى تكميل مىكند ، و استعداد اين شىء با شرط وجود روح مانند استعداد روح است بدون شرط ، سپس اين وجود دوم براى وجود سوم شرط مىشود و مىتواند همان دومى براى شىء سوم و چهارم هم شرط
هامش
( 1 ) - زبده . ص 45 .