و خاصيّت چشم اين معنيست . و چون صورت چشم بود و ابصار نبود ، از آنجا كه حقيقتست چشم نيست . . . اگر در صورت چشم اين معنى بسته نبودى . . . وجود و عدم صورت يكسان بودى ؛ و در حقّ بارى - تعالى - معنى چشم بود و اگر صورت چشم نبودى هيچ زيان ندارد لا بل صورت چشم دلالت بر حدوث مىكند و آن در حق بارى - تعالى - محال است كه همه چشمى حادث بود و قديم هرگز حادث نتواند بود . . . همچنين سمع را صورتى هست و حقيقتى هست صورتش جسمانى است ، و اين در حق خداى - تعالى - محال بود و حقيقتش نوع ادراكيست و اثبات اين در حق قديم واجبست كه هيچ موجودى از علم او بيرون نيست . . . و همچنين كلام را صورتى هست و حقيقتى . . . » « 1 » پس « اسمى كه در اصل وضع چنان اطلاق كنند كه در مفهومش صفتى از صفات نقص بود چون در حق تعالى آن اطلاق كنند آن صفت نقص در مفهومش محذوف بايد كه بود يا نه تشبيه بود و اغلب اسماء او اين حكم دارد چون عالم و قادر سميع و بصير ، علم ما بعد وجود معلوم تواند بود و نشايد كه در حق او چنين صفتى بود كه اين نقص بود . . .
و همچنين سمع و بصر و چشم و گوش اطلاق كنند خلق ، زيرا كه هرگز ادراك مسموعات و مبصرات بىآلت چشم و گوش نديدند و خداى را به هيچ آلتى محتاج نيست .
پس همه مسموعات و مبصرات و غير آن در علم او بىآلتى است و اين شريفترست كه ادراك بىآلت بود چه حاجت به آلت نقص بود ، و همچنين صبور در وضع ، انسان را گويند كه او را دو باعث متضادّ بود : يكى او را بر عجله دارد ، و باعث ديگر او را بر تأنّى دارد . چون باعث عجله را مقهور خود دارد اين كس را صبور خوانند . . . ؛ خداى را دو باعث نبود اصلا ، و البته كه او كارها همه بوقت خود نه پيش از وقت كند از عجله
هامش
( 1 ) - مكتوباتMص 138 و 139