در مجلسى . . . مغرور مباش كه آدميان باشند كه او را در بيدارى على الدوام مىبينند همچنانكه تو مثلا چيزى ظاهر بينى » « 1 » .
مريدى ديگر شعرهاى عاشقانه مىخواند و دلش از احساس وجود معشوق مىسوزد و اين حالت نيمه وصال او را مست كرده و شور خود را طى نامهاى براى پير خود حكايت مىكند به گمان اينكه راه سلوك را به پايان رسانيده و بوصال حقيقى نائل گرديده است . پير براى بيدارى او مجبور مىشود كه چنين جواب نويسد :
« نوشتههاى آن برادر مىرسد و چندان عربده مىكند كه نمىبايد . اى جوانمرد ! تو خود معذورى در همه ، ليكن بس معربدى خود ! اين أنت من ادب العشّاق . . .
هان هان تا نپندارى كه اين مقام منتهيان بود در عشق ، اين هنوز در خامى بدايت عشق بود ، اما بدايت نهايت عشق آن بود كه عاشق معشوق را فراموش كند ؛ عاشق را با معشوق چه حساب ! اما اگر آنكه تو مستى - مستحق آنگاه بنويسم ، كى طاقت دارى ؟ هزار هزار چندين عربده بر من آسانتر بود . . . مىبايد كه مرد چنان پرورندهء وصال و فراق گردد كه از وصالش شادى نيفزايد و از فراق ، رنج ؛ اين را نهايت مبتديان خوانند و بدايت منتهيان هنوز از صلب پدر بدر نيامدى . . . احوال بدايت و نهايت نديدى و شير لطف نخوردى ، ترا كى حديث رسد » « 2 » !
اينگونه نامهها و سؤالات از طرف مريدان و اطلاع پير بر ناپختگى آنها در راه عشق ، كه نوش آن را دريافته و از نيشش بىخبر بودند باعث ناراحتى قاضى همدانى .
مىشده ، چون سالكان ناپخته و مريدان كمتجربهء او عشق را چيزى جز لذت مكاشفه و شوق ديدار و شادى وصال نمىدانستند ، درحالىكه براى او دور بودن از معشوق و در آتش فراق او سوختن و رنج هجرانش را متحمل كردن عشق حقيقى محسوب
هامش
( 1 ) - مكتوباتMص 255 .
( 2 ) - مكتوباتMص 354 و 353 .