تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة مقدمهء مصحح 49

مساهمون:

صمقدمهء مصحح ٤٩
شرك اعتماد به شرك اعتقاد گذاره كند . » (
a
110 /
T
) گرفتن ( آغاز كردن ) « از نماز كرده ناسپاسى كردن مىگيرد . » (
b
114 /
T
) گرويدن و مشتقات آن : گروش ( ايمان ، اعتقاد ) (
b
5 /
T
) ؛ گرويد ( ايمان آورد ) (
a
5 /
T
) ؛ گرويده ( ايمان آورده ) (
b
43 /
T
) ؛ گرويدگى ، مثال‌ها : « امّيد وى از روى گروش است كه گرويده است . » (
b
43 /
T
) ؛ « چون مرد گرويده بود ، بايد كه نصيحت از خويشتن طلب كند تا نشان گرويدگى پديد آيد . » (
b
74 /
T
) گزاييدن ( زيان رساندن ) : « درويشى تن را گزايد . . . حرص هم تن را گزايد و هم دين را . » (
b
72 /
T
) ماندن ( ترك كردن ) : « شما راست‌باشى به جاى مانده‌ايد . » (
a
46 /
T
) ؛ « چون دانسته باشد كه فعل مار گزيدن است ، هم نيز مار گزيدن به جاى ماند . » (
b
88 /
T
) ؛ « چندين فرمان خداى را عزّ و جلّ بمانده است . » (
a
144 /
T
) ؛ « اين جهان را دوست مىداريد و آن جهان را مىبمانيد . . . هركه اين جهان را دوست دارد ، آن جهان را بماند . » (
b
66 /
T
) ماندن ( گذاشتن ) : « خداى را به خدايىمان . » (
a
103 /
T
) ؛ « هركه را مولى عزّ و جلّ به تدبيرهاى وى ماند . » (
b
19 /
T
) ؛ دو مفهوم جداگانه از « ماندن » در يك عبارت : « خواجه حاتم . . . زن را گفت نفقه چند مىخواهى تا بمانم ( : بگذارم ) و بروم ؟ زن گفت : هم چند آنكه زندگانى بخواهى ماندن . » ( مىخواهى زنده بمانيد ) . (
b
107 /
T
) ؛ مردمى + كردن ( بخشيدن ) : « مر ايشان را نان مردمى نكرد . » (
b
166 /
T
) ؛ « نان خوردى و ما را مردمى نكردى . » (
a
167 /
T
) نظر خواستن ( كمك خواستن ) : « خواجگان آن ده همه بيامدند به‌نظر خواستن . » (
b
/
a
101 /
T
) وا + رهيدن (
b
145 /
T
) يارستن : « از خانه بيرون نيارند رفتن . » (
a
23 /
T
) نيز : آرستن

استعمال‌هاى ويژهء مؤلف

مؤلف در سراسر كتاب اصطلاح « علم معرفت » را به مفهوم عرفان و اصطلاح « اهل معرفت » را به مفهوم عارفان به كار برده است (
b
1 ،
b
4 /
T
) . ممدوح او خواجه حكيم