بگريختم . قصد كند باز « 1 » بر خواجهء مهربان خويش « 2 » آيد . در آن راه كه مىآيد ، از شرم گريختن خود فكر كند كه چه گويم و چه عذر آورم « 3 » كه چرا گريختم ؟ « 4 » و در آرزوى آن بود كه كاشكى اين خواجه عذر « 5 » پذيردى و مرا عقوبت نكندى كه ديگر نگريزم . « 6 » اگر اين گوينده كه به زبان مىگويد كه « يا رب توبه كردم » ، در دل هم چندانى « 7 » پشيمانى « 8 » و شرم و قصد ديگرباره ناگريختن دارد كه آن غلام ، « 9 » دليل درستى توبه بود . اگر به زبان مىگويد و در دل « 10 » معنىها نيابد آن توبهء وى را قدرى « 11 » نبود .
و مقصود از بيان اين خبر آن است كه چون كسى اين خبر شنيده باشد و نشان درستى اين احوال نشناخته و به زبان [
a
117 ] گفته « استغفر اللّه » و « الحمد للّه » ، چون زيادتى نعمت نبيند درين خبر متحيّر شود كه چگونه است كه وعده وفا نمىشود ؟ و چون نشان درستى اين احوال « 12 » معلوم شده باشد ، داند كه تقصير از من افتاده است كه « 13 » به سبب غفلت درستى احوال به جاى نتوانستم آوردن و با اين همه گفتارها بسنده نبايد كردن « 14 » و درستى وى طلب بايد كردن .
چون معلوم شد كه اصل همه نعمتها مسلمانى است ، شكر يافت مسلمانى از همه شكرها واجبتر بود و اهل معرفت هر طاعت كه كنند همّت ايشان گزارد « 15 » شكر يافت مسلمانى بود - و اللّه اعلم - كه شكر غذاى ايمان است ، هرچند بنده شكر بيشتر كند نور ايمان وى قوىتر شود و آن را « يقين » خوانند . چون يقين قوّت گيرد « 16 » وقتى كه قضاى « 17 » مكروه رسد صبر تواند كردن . مثالش چنان بود كه چون مردم تندرست غذاهاى موافق خورد « 18 » قوىّ شود . اگر بارى به گردن او افتد بتواند بردن .
و قضاى مكروه را خواجه حكيم « 19 » « بار » خوانده است و چنين گفته است كه از
هامش
( 1 ) . + گردد و .
( 2 ) . خود .
( 3 ) . به جاى « از شرم . . . آورم » ، با شرم گريختگى بود كه چه عذر گويم .
( 4 ) . + و با ترس عقوبت بود .
( 5 ) . + من .
( 6 ) . من پيش هرگز نگريزمى .
( 7 ) . چنان .
( 8 ) . + يابد و هم چند شرم .
( 9 ) . + يابد .
( 10 ) . + ازين .
( 11 ) . مقدارى .
( 12 ) . حال .
( 13 ) . + من .
( 14 ) . به جاى نبايد ماندن + و ليكن .
( 15 ) . گزاردن .
( 16 ) . گرفت .
( 17 ) . قضاهاى .
( 18 ) . + تن .
( 19 ) . + رحمه اللّه تعالى .