و مولى عزّ و جلّ خبر مىدهد « 1 » كه اگر شما خواهيد كه اين نعمتها كه شما را دادهام بشمريد ، شمردن نتوانيد . « 2 » قوله عزّ و جلّ : « 3 »
« وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها »
[ ابراهيم / 34 ] . پس حقيقت است كه چون نتوانند شمردن ، « 4 » نتوانند شكر گفتن . و هرچند بنده تمامى شكر نعمتها نتواند كردن آنقدر كه از شكر توفيق يابد سبك نبايد داشت « 5 » و منّت آن را بر خود ببايد ديدن و خويشتن « 6 » را از شكر چندانكه يافته « 7 » عاجز ديدن و از مولى عزّ و جلّ « 8 » بيشتر خواستن مر توفيق شكر را . « 9 »
و خواجه امام بشاغرى - رحمة اللّه عليه - گفته « 10 » است كه بنده در هر مقامى كه بود از مقامهاى بندگى ، چون مقامى از آن برتر « 11 » بيند بايد كه بدان مقام رغبت نمايد و تمنّى كند آن را . « 12 » و بيان اين سخن آن است كه تمنّى كردن آن بود كه آن مقام يافته به چشم وى سبك نمايد به قياس آن مقام برتر يافته را ناسپاسى كند و خويشتن را اهل آن مقام برتر بيند و چون اينچنين [
b
114 ] كرد ، ناسپاسى كرد مر مقام يافته را و خطر بود كه به سبب ناسپاسى آن « 13 » يافته را برماند « 14 » و به مقام برتر نرسد . مثال اينچنان بود كه كسى نماز كند و دل به نماز حاضر نتواند كردن « 15 » و به همان بسنده كند كه نماز مىگزارم . كسى ورا چنين گويد كه جهد كن تا دل به نماز حاضر دارى ، چه ثواب نماز « 16 » بهاندازهء حضور دل است . « 17 » و مقصود اين گوينده آن بود كه آن مصلّى « 18 » رغبت به دل حاضر داشتن كند و از مولى عزّ و جلّ توفيق خواهد . اين نمازكننده چون اين سخن بشنود ، گويد : « 19 » اين نماز كه من مىگزارم « 20 » هيچ نيست و از نماز كرده ناسپاسى كردن مىگيرد « 21 » و چون ناسپاسى كرد خطر بود كه از صورت نماز محروم شود . پس به معنى نماز چگونه رسد ؟
هامش
( 1 ) . مولى تعالى خبر داده است .
( 2 ) . نتوانيد شمردن چنانكه مىفرمايد .
( 3 ) . تعالى .
( 4 ) . نتوانيد شمردن چنانكه مىفرمايد .
( 5 ) . داشتن .
( 6 ) . خود .
( 7 ) . از شكر آنقدر كه توفيق يابد .
( 8 ) . تعالى + درخواستن كه همچنين كه مرا بدين قدر سزا گردانيدى به بيشتر ازين برسان .
( 9 ) . « بيشتر . . . شكر را » ندارد .
( 10 ) . چنين + .
( 11 ) . مقام برتر از آن .
( 12 ) . به آن به آن مقام برتر رغبت كند و ليكن تمنّى نكند .
( 13 ) . + مقام .
( 14 ) . برهاند .
( 15 ) . داشت .
( 16 ) . « نماز » ندارد .
( 17 ) . دل حاضر داشتن بود .
( 18 ) . كس .
( 19 ) . كه .
( 20 ) . گزاردهام .
( 21 ) . و آغاز ناسپاسى كند مر كردهء خود را .