عاقبتش نيكوست [
b
92 ] و اين قياس به حقّ دينى و دنيايى درست آيد و اگر چنين نبودى خردمند « 1 » از بىخرد « 2 » پيدا نيامدى ، چه فايدهء عقل ديدن عاقبت است كه آنچه حالى نيكوست « 3 » ستور همان رغبت كند و آدمى همان .
خواجه حكيم - رحمه اللّه - گفته است هركه چيزى را « 4 » به چشم عاقبت نبيند ، آن به عاقبت او را بد افتد « 5 » كه عاقبت نعمت محنت است . چون به چشم عاقبت بيند ، به نعمت دل « 6 » نبندد كه وى را از مولى عزّ و جلّ مشغول كند و چون نعمت را زوال « 7 » آيد صبر نتواند كردن و هلاك شود . « 8 » چون به چشم عاقبت نتواند ديدن جزع كند و شكستهء دل شود و به بىصبرى هلاك شود . و حضرت حقّ تعالى « 9 » در احوال دينى و دنيايى همين تفاوت نهاده است تا خردمند « 10 » را بر « 11 » افتاد دينى « 12 » احوال دل آسان شود .
بيان اينكه گفتيم « 13 » آن است كه در دنيايى « 14 » كاهلى كردن رواست « 15 » وقتى « 16 » كه تن را نرنجانى تا تن آسوده شود كه « 17 » گفتهاند : « الكسل أحلى من العسل » . يعنى كاهلى از عسل شيرينتر است . و اين آنكس گفته است كه حالى را « 18 » نگر [ ي ] سته است ، چه اهل دنيا « 19 » كاهلى را در كار « 20 » دنيايى نكوهيده دارند كه « * » * عاقبت كاهلى خطرهاست . چنانكه [
a
93 ] دهقان به وقت دهقانى كار نكند و تخم را بخورد و نكارد ، گويند او را دنيادوستان كه تخم نكشتى فردا چه خورى ؟ گويد : تخم را بخوردم و تن خود را آسانى گزيدم ، چه ندانم كه چون غله رسد من زنده باشم يا نه ؟ اين سخن درست بود و نيز باشد كه بكارد و
هامش
( 1 ) . خردمندان .
( 2 ) . بىخردان جدا نشدندى و + .
( 3 ) . نيكوست حالى .
( 4 ) . « را » ندارد .
( 5 ) . به عاقبتش از آن چيز بد افتد + چه .
( 6 ) . + اندر + بندد .
( 7 ) . زوال نعمت .
( 8 ) . + و عاقبت محنت نعمت است .
( 9 ) . مولى تعالى .
( 10 ) . خردمندان .
( 11 ) . + پيش .
( 12 ) .T: + و .
( 13 ) . اين چه گفتم + چنان بود .
( 14 ) . دنيا .
( 15 ) . نيكو .
( 16 ) . بدان معنى .
( 17 ) . چه .
( 18 ) . « را » ندارد .
( 19 ) . مردمان دنيادوست .
( 20 ) . ورزش .
( * ) . عبارت ما بين اين دو ستاره * - - * درPچنين است : و چنين گفتهاند كه رنج بيايد چنانچه ناز بيايد ، ميوهء ناز از درخت رنج برآيد و چون به حقيقت نگاه كنى جاى ملامت نبود . اگر در باب ورزش دنيا كاهلى كند ، چنانكه كشاورزى در وقت كاشتن تخم دارد و ساز كشاورزى دارد و ليكن نكارد و چنين گويد كه من اين تخم را بخورم و تن آسانى ورزم ، چه من ندانم كه آنگاه كه غلّه رسد من زيم يا نزيم . اين سخنى درست بود و نيز صورت بندد و بكارد و ندرود ، چه گفتهاند به نظم اين معنى را .