بر كسى بردارم كه « 1 » مهتر بود . و خردمندان بنكوهند حاجت جز وى برداشتن . و مردمان گويند كه دولت علم رفت ، دولت علم از بهر آن رفت كه اهل علم علم « 2 » را خوار كردند به نزد نادانان . « 3 » و اگر اهل علم علم را از خوار شدن نگاه داشتندى علم مر ايشان را از خوارى نگاه داشتى . « 4 » و اگر علم را بزرگ داشتندى « 5 » علم مر ايشان را بزرگ گردانيدى .
و لكن علم را به نزد نادانان سبك كردند ، « 6 » علم نيز مر ايشان را سبك كرد . و علم را به طمع خوار كردند « 7 » تا رونق علم برفت . و نهاد مردمان را چنين يافتم كه هركه به ايشان به طمع بياميزد ، به نزد ايشان خوار شود و هركه خويشتندارى كند مردم « 8 » ورا عزيز دارند .
اين چه ياد كرده شد بنا بر خبر رسول - صلى اللّه عليه و سلّم - [
b
88 ] كه به اوّل كتاب ياد كرده شده بود « 9 » كه « 10 » « من عرف نفسه ، فقد عرف ربّه » . مؤمن چنان بايد كه اينها كه ياد كرده شد معلوم كند تا احوال و افعال باطن خويشتن « 11 » را بشناسد كه درست كدام است و نادرست كدام ؟ « 12 » و چون بعضى از علم تنشناسى معلوم كرد از مولى عزّ و جلّ يارى خواهد تا نفس را خلاف تواند كرد . هرچند كسى نفس را بشناسد از ضرر وى نرهد به شناختن وى . فايدهء « 13 » وى آن بود كه تا نميرد به مولى عزّ و جلّ مىاندخسد چه آنكس كه تن را نشناخته بود مثال وى چنان بود كه كسى را با مارى اندر خانه كنند و وى نداند « 14 » كه فعل مار گزيدن است ، از مار ايمن زيد و چون مار به وى قصد كند نترسد و فرياد نكند تا ناگاه كه « 15 » مرو را بگزد و هلاك شود « 16 » و چون دانسته باشد كه فعل مار گزيدن است هم نيز « 17 » مار گزيدن به جاى ماند و لكن سود وى آن بود كه تا مار در خانه مىبيند از گزيدن وى ايمن نبود و پيوسته در خطر « 18 » باشد . و تا مرد را تنشناسى درست « 19 » نشود علم و طاعت مرو را سود ندارد كه « 20 » خواجه ابو اسحاق بشاغرى - رحمه اللّه - چنين گفته است كه تا [
a
89 ] مرد تن را نشناسد هيچ هنرى وى را نام هنر ننهند و نيكيهاى وى به آسمان راه
هامش
( 1 ) . + وى .
( 2 ) . ندارد .
( 3 ) . نادان .
( 4 ) . داردى .
( 5 ) . داشتى .
( 6 ) . + و .
( 7 ) . به طمع بيالودند .
( 8 ) . مردمان .
( 9 ) . « كه به اول . . . شده بود » ندارد .
( 10 ) . + فرمود .
( 11 ) . خود .
( 12 ) . + است .
( 13 ) . و ليكن + فايده .
( 14 ) .T: بداند .
( 15 ) . مار .
( 16 ) . كند :
( 17 ) . هم اگرچه به دانستن وى .
( 18 ) . پرحذر .
( 19 ) . + معلوم .
( 20 ) . چه .