هر دو « 1 » خواجه ابو زكريّا « 2 » را گفتند كه اگر مولى عزّ و جلّ ترا مال دهد « 3 » چه كنى ؟ گفت :
فرمايم تا گرد رباط مغاكها كنند و سيم و زر آنجا فروريزم و به بام رباط برآيم و خداى را - عزّ و جلّ - مىپرستم . هركه قصد دين من كند ، گويم كه فلان جاى پرزر است « 4 » [
a
71 ] لختى بردار و مرا از پرستش مولى عزّ و جلّ مشغول مكن . هر دو خواجه اتفاق كردند كه اينكه « 5 » تو گفتى از همه نيكوتر است و مال جز مر اين كار را نشايد كه آفت از دين خويش « 6 » دور كنى تا دين به سلامت باشد .
و به خبر آمده است كه « 7 » رسول - صلى اللّه عليه و سلّم - چنين فرموده « 8 » است كه مولى عزّ و جلّ با من عهد كرده است كه هيچكس از امّت تو نيايد روز قيامت به « 9 » « لا إله الّا اللّه » « 10 » و با وى « 11 » نياميزد الّا به بهشت در « 12 » آرامش . پرسيدند مر رسول را - صلّى اللّه عليه و سلم - كه چه آميزد به « لا إله الّا اللّه محمّد رسول « 13 » اللّه » ؟ گفت : حريص كردن دل به دنيا « 14 » و گرد كردن و بازداشتن حقّها از مال « 15 » و سخن پيغامبران گفتن و كار پيغامبران « 16 » ناكردن ، آميختن اينها بود .
و آغاز حرص را رغبت خوانند و « 17 » رغبت قوّت گيرد ، حرص خوانند . و رغبت با زهادت ضد يكديگرند ، هركه را رغبت « 18 » به دنيا افتد زهادتش به دين افتد و هركه را رغبت « 19 » به دين افتد زهادت وى « 20 » به دنيا افتد .
آوردهاند كه بزرگى از مردى چنين شنيد كه گفت « 21 » از بهشت جاى نشستنى بسنده كردهام . « 22 » آن بزرگ مرو را چنين [
b
71 ] گفت كه زاهديت به دنيا افكن و از دنيا به جاى نشستنى « 23 » بسنده كن كه وى گذران « 24 » است .
و قناعت خورسند خوارى بود . و خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است كه
هامش
( 1 ) . + خواجه مر .
( 2 ) . ابو ذكريا .
( 3 ) . اگر ترا مال دهد مولى تعالى ناخواسته .
( 4 ) . فلان جاى دنياى .
( 5 ) .T: اينك ؛P: اينكه .
( 6 ) . + به وى .
( 7 ) . از .
( 8 ) . گفته .
( 9 ) . با .
( 10 ) . + محمد رسول اللّه .
( 11 ) . + چيزى .
( 12 ) . اندر .
( 13 ) . « محمد رسول اللّه » ندارد .
( 14 ) . حريصى كردن به دنيا .
( 15 ) . حقّهاى مال از مال .
( 16 ) . جبّاران كردن .
( 17 ) . + چون .
( 18 ) . + وى .
( 19 ) . + وى .
( 20 ) . زهادتش .
( 21 ) . + من .
( 22 ) . كردم .
( 23 ) . نشستن .
( 24 ) . گذرنده .