برين آن است كه مولى عزّ و جلّ مىفرمايد :
« إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ »
[ المنافقون / 1 ] و راستترين سخنان كلمهء شهادت است و ليكن در دل منافقان حقيقت آن نبود ، مولى عزّ و جلّ ايشان را دروغزن خواند چون به زبان مىگويند « لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه » و ليكن از بهر زيادت شدن مال دروغ گويند و هركه خيانت كند « 1 » و ستم كند و سبك دارد ، دليل كند كه منافق شده « 2 » است و ليكن نمىداند ، زيرا چنين گفتهاند كه مؤمن را سه چيز است : مال و تن و دين ؛ چون بلايى پيش آيد مال فداى دين « 3 » كند تا بر تن وى رنج نرسد . چون پيش نرود ، تن پيش دارد تا در دين « 4 » نقصان نيفتد ، چه به نزد مؤمن دين از مال و تن دوستتر است . و منافق را علامت آن بود كه بلايى چون پيش آيد نخستين دين را پيش آرد . « 5 » اگر « 6 » نرود تن را پيش آرد « 7 » و مال را آنگاه پيش آرد [
b
70 ] و بدهد .
و به خطّ جدّ پنجم « 8 » خواجه امام زاهد ابو بكر محمّد بن ابراهيم القلانسى - رحمه اللّه - ديدهام كه وى چنين نوشته بود كه روزى خواجه ابراهيم دروازهكشى و خواجه عمر بن [ كذا ] سمرقندى « 9 » به نزد « 10 » خواجه ابو زكريا ورغرى - رحمه اللّه - رفته بودند به زيارت .
خواجه ابو زكريا « 11 » ازين دو يك خواجه چنين گفت كه اگر مولى عزّ و جلّ ترا مال دهد چه كنى ؟ گفت : مسجدها كنم و پل و رباط و به خيرها به كار برم . « 12 » خواجه ابو زكريا « 13 » گفت :
مال نگرفته و دوستى وى به دل اندر ناآورده به از آنكه گرفته و به اين جايها به كار برده .
باز آن خواجهء ديگر را گفت : اگر ترا مولى عزّ و جلّ « 14 » مال دهد چه كنى ؟ گفت : بر آنكسان روم كه خدمت مخلوقان مىكنند از بهر مال و گويم بگيريد مال از من و بياييد « 15 » تا جمله خداى را پرستيم عزّ و جلّ . « 16 » خواجه ابو زكريّا « 17 » گفت : همّت تو هم نيكوست . و ايشان « 18 »
هامش
( 1 ) . + و خيانت كنند ( به جاى هركه خيانت كند ) .
( 2 ) . « شده » ندارد .
( 3 ) . تن .
( 4 ) . دينش .
( 5 ) . دارد .
( 6 ) . ار از پيش .
( 7 ) . + و اگر پيش نرود + مال پيش دارد و بدهد .
( 8 ) . + خود .
( 9 ) . خواجه ابو عمران سمرقندى .
( 10 ) . نزديك .
( 11 ) . خواجه ابو ذكريا .
( 12 ) . رباطهاى و مسجدهاى كنم و پل و به خيرها به كار برم .
( 13 ) . خواجه ابو ذكريا .
( 14 ) . « مولى عزّ و جلّ » ندارد .
( 15 ) . ازين بگيريد و بياييد .
( 16 ) . تعالى و تقدّس و تعظّم .
( 17 ) . خواجه ابو ذكريا .
( 18 ) . باز آن .