شعر
من شاء عيشا رخيّا يستفيد به * فى دينه ثمّ [ فى ] دنياه إقبالا
فلينظرنّ إلى من فوقه ادبا * و لينظرنّ إلى من دونه مالا
خواهى كه بر تو عيش « 1 » همه سال خوش بود * يا بى ز دين و دنيا تو بهرهء كمال
بنگر بدان كه « 2 » از تو فزونتر بود به علم * منگر بدان كه « 3 » از تو فزونتر بود به مال
چون بنده به كارهاى « 4 » دنيا به بلندتر « 5 » [
b
72 ] از خود « 6 » نگرد ، حريصى وى به دنيا افتد و قناعتش به دين .
و خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است كه قناعت به دنيا كرامت است هركه به دنيا قناعت نكند به قناعت دين عقوبت كنندش . « 7 » بيان اين چنان بود كه « 8 » نماز جماعت از وى « 9 » بشود ، غم نخورد ، گويد آرى تنها گزارم ؛ و اگر نماز تنها از وى فوت شود ، گويد آرى قضا كنم ؛ و اگر قضا از وى برود ، گويد كه در وقت ديگر كنم ؛ اگر « 10 » نتواند كردن غم نخورد ، گويد آخر مسلمانم . و چون بدين قانع شد حرص وى « 11 » به دنيا افتد و حريصى به دنيا عقوبت شكّ است ، هرچند شكّ « 12 » قوىتر شود حرص وى به دنيا زيادتتر « 13 » شود .
و بزرگان چنين گفتهاند كه حريصى بدتر « 14 » از درويشى است ، چه درويشى تن را گزايد و ليكن دين را نى و حرص هم « 15 » تن را گزايد و هم « 16 » دين را .
و حريص را علامت آن بود كه هرچند بهرهء وى به دنيا بيشتر « 17 » شود رغبت وى به زيادتى دنيا بيشتر شود .
و گفتهاند كه « قليل الدّنيا يكفي ، و كثيرها لا يغني » . گفتهاند « 18 » كه اندكى از دنيا بسنده است و هرچند بسيار شود توانگر [
a
73 ] نگرداند « 19 » و معنى اين آن است كه هركه را مال از بهر به كار بردن بايد ، چون اينقدر يافت كه حاجت وقت « 20 » وى برآيد ، ورا بسنده
هامش
( 1 ) . خواهى كه عيش بر تو .
( 2 ) . بر آن .
( 3 ) . بر آن .
( 4 ) . « هاى » ندارد .
( 5 ) . برتر .
( 6 ) . خويشتن .
( 7 ) . عقوبتش كند .
( 8 ) . + ار .
( 9 ) . + فوت .
( 10 ) . + در وقت ديگر .
( 11 ) . « وى » ندارد .
( 12 ) . + وى .
( 13 ) . « تر » ندارد .
( 14 ) . بتر .
( 15 ) . + مر .
( 16 ) . + مر .
( 17 ) . زيادت .
( 18 ) . يعنى كه .
( 19 ) . به جاى « توانگر نگرداند » ، از وى توانگرى آرنده نيست .
( 20 ) . وقتى .