را بر وى نگمارد « 1 » و اگر فرزند آدم به جز « 2 » مولى تعالى امّيد ندارد « 3 » مولى تعالى او « 4 » را به كس نماند . « 5 » آنگاه عبد اللّه بن عمر - رضى اللّه عنهما - « 6 » چنين گفت كه اندر دل خود ترس اين شير نيافتم ، دانستم كه مولى تعالى اين شير را بر من نگمارد .
و يكى از بزرگان چنين گفته است كه همه امّيد ايمنى مر ترسكارى « 7 » راست و ليكن ايمنى نيست و همه ترس ناايمنى مر ناترسكارى « 8 » راست و ليكن نوميدى نيست ، چه ترس اندر « 9 » دنيا نشان [
b
47 ] ايمنى قيامت است . هرچند ترس بدين جهان بيشتر ، امّيد ايمنى بدان جهان بيشتر .
و خواجه حكيم را - رحمه اللّه - « 10 » كسى چنين گفت كه اگر كسى از من بپرسد « 11 » كه از خداى « 12 » مىترسى ؟ من چه جواب گويم ؟ « 13 » گفت : چنين گوى كه من مىترسم « 14 » كه از آنها « 15 » باشم كه از خداى نمىترسند . « 16 »
و اهل معرفت چنين گفتهاند كه ترس بر سه نوع است : يك « 17 » ترس از روى ايمان است كه مؤمن گرويده است كه از مولى تعالى ببايد ترسيدن و ديگر ترس آن بود كه مؤمن را پديد « 18 » آيد به وقت شنودن و عيد و باز برود و اين از آن بود كه به « 19 » دل گذاره نكرده باشد و ديگر ترس حقيقى است كه از يقين خيزد كه بنده را از بىادبى و معصيت و از مشغول بودن به شهوات بازدارد و به غالب حال « 20 » در دل خويش ترس بيابد بىتكلّف .
و نيز گفتهاند كه ترس سبب آبادانى دل است . هر دلى كه در وى ترس نبود ، آن دل ويران بود « 21 » و چون از يك كرانهء دل ترس بيرون شود از كرانهء ديگر معصيت درآيد .
اهل معرفت چنين گفتهاند كه بنده را چنان بايد كه ترس از « 22 » مولى عزّ و جلّ « 23 » [
a
48 ] و امّيد به « 24 » مولى عزّ و جلّ بر دل بنده چيره بود تا ترس و امّيد مخلوقان بر دل وى چيرگى
هامش
( 1 ) . نگماردى .
( 2 ) . + از .
( 3 ) . نداردى .
( 4 ) . وى .
( 5 ) . نماندى .
( 6 ) . رضى اللّه تعالى عنه .
( 7 ) . ترسكاران .
( 8 ) . ترسكاران .
( 9 ) . + دل در .
( 10 ) . « رحمه اللّه » ندارد .
( 11 ) . پرسند .
( 12 ) . + تعالى .
( 13 ) . دهم .
( 14 ) . بترسمى .
( 15 ) . اينها .
( 16 ) . به جاى « كه از خداى نمىترسند » كه نترسى .
( 17 ) . يكى .
( 18 ) . بر .
( 19 ) . بر .
( 20 ) . احوال .
( 21 ) . شود .
( 22 ) . « از » ندارد .
( 23 ) . تعالى .
( 24 ) . « به » ندارد .