نتواند كرد و دل ورا پليد نكند . « 1 » همچنانكه پاكى ظاهر از خبايث « 2 » و حدث شرط است مر روايى نماز را ، به نزد اهل معرفت نيز پاكى باطن شرط است مر پذيرفت نماز را .
چون كسى را كه باطن پليد بود خطر بود كه نماز پذيرفته نيايد « 3 » و دليل بر آنكه رسول - صلى اللّه عليه و سلّم - چنين گفت : « نعوذ باللّه من طمع يهدى الى طبع » . گفت : « 4 » به خداى پناه مىگيريم « 5 » از طمعى كه آن طمع « 6 » دل را بپوشاند « 7 » تا بيش به مولى عزّ و جلّ « 8 » طمع « 9 » نتواند داشت .
و خواجه حاتم - رحمه اللّه - « 10 » چنين گفته است « 11 » كه طمع شك را يقين كردن است « 12 » و از فرود كفر چيزى بتر « 13 » از وى نيست ، چه كفر آن است كه يقين را شك كنى و طمع آنكه شك را يقين كنى و معنى آن است « 14 » كه مولى عزّ و جلّ « 15 » آدمى را طمّاع آفريده است .
چون طمع به مولى عزّ و جلّ قوّت دارد طمع به « 16 » مخلوقان بر دل وى چيره نشود و شك را يقين نكند ، چه اگر كسى را به دل آيد كه بود « 17 » كه فلان كس « 18 » مرا چيزى دهد و دل اندر بندد كه هرآينه بدهد چه بينديشد كه اگر [
b
48 ] مولى عزّ و جلّ « 19 » حكم كرده باشد « 20 » بدهد « 21 » و اگرنه نى « 22 » اين انديشه « 23 » مرد را زيان ندارد و اگر « 24 » دل در « 25 » بست ، دل را پليد كند .
و علامت دلبستگى آن بود كه به ظاهر تواضع كند زيادت از اندازه و « 26 » آنكس را « 27 » به دروغ بستايد .
و خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - « 28 » چنين گفته است :
شعر « 29 »
حقّا غمين شدم من از مردم آزمودن * سالى برهنه بودن بر گس سنا « 30 » غنودن
هامش
( 1 ) . كرده نتواند .
( 2 ) . نجاست .
( 3 ) . نبود .
( 4 ) . يعنى .
( 5 ) . مىاندخسم .
( 6 ) . + مر .
( 7 ) . + معنى آن بود - و اللّه اعلم - كه چون بنده را طمع به مخلوقان قوىّ شود دل را بپوشاند .
( 8 ) . تعالى .
( 9 ) . امّيد :
( 10 ) . + تعالى .
( 11 ) . گفت .
( 12 ) . كند .
( 13 ) . بدتر .
( 14 ) . معنى اين سخن آنست + و اللّه علم .
( 15 ) . تعالى .
( 16 ) . « به » ندارد .
( 17 ) . « بود كه » ندارد .
( 18 ) . « كس » ندارد .
( 19 ) . تعالى .
( 20 ) . + كه .
( 21 ) . + به دست آيد .
( 22 ) . نى .
( 23 ) . « انديشه » ندارد .
( 24 ) . و ليكن چون .
( 25 ) . اندر .
( 26 ) . « و » ندارد .
( 27 ) . و .
( 28 ) . « رحمة اللّه عليه » ندارد .
( 29 ) . نظم ؛ مصراعها بدين ترتيب است : حقا . . . / جز . . . / سالى . . . / وز بهر . . .
( 30 ) . سالى برهنه بودن هم گرسنه غنودن .