در غفلتاند و ليكن نمىدانند چون بميرند « 1 » آگاه شوند . و علامت بيدارى دل آن بود - و اللّه اعلم - « 2 » كه غم بندگى خورد كه وى از مولى عزّ و جلّ « 3 » پذيرفته است و غم روزى [
b
13 ] نخورد كه روزى « 4 » وى پذيرفته است و شادى به زيادتى بهرهء دين كند كه وى پاينده است و غم به نقصان دين خورد كه دشمن دين بسيار است . چون شادى به زيادتى بهرهء دنيا بود و غم به نقصان دنيا خورد ، دليل آن است كه در غفلت است و ليكن نمىداند . و به تمامى اين فصل بيان كرده شود به جايگاه او . « 5 » ان شاء اللّه تعالى .
و ديگر علم حال آن بود كه بداند كه مرا نيّت كارهاى خير در دل درست هست يا نى ؟
چه بسيار كس بود « 6 » كه نيّت از دل وى رفته بود « 7 » و وى را خبر نه . « 8 » چه خواجه حكيم - رحمة اللّه - « 9 » گفته است كه بر هيچ گمشده آن غم نبايد خوردن كه بر گمشدهء نيّت ، چه هيچ كار خير بىنيّت درست نيايد ، چه رسول - عليه السّلام - « 10 » چنين گفته است : « لا قول الّا بالعمل و « 11 » لا عمل الّا بالنّيّة ، و لا قول و لا عمل و لا نيّة الّا ما وافق السّنة » . گفت : هيچ كار خير بىنيّت كار نيست و هيچ كار و هيچ گفتار و هيچ نيّت درست نيست جز آنكه موافق سنّت است . و خواجه حكيم - رحمة اللّه - « 12 » گفته است كه نيّت كار دل است چون دل به زندان تن افتاد و تن به زندان [
a
14 ] دوستى دنيا افتاد هيچ نيّت اين كس درست نبود تا دل ازين دو زندان رهايى نيابد از بنده هيچ كار خيرى « 13 » نيايد . و بيان اين « 14 » به جايگاه وى كرده « 15 » شود . ان شاء اللّه تعالى .
و ديگر شناخت حال محبّت بود ، چه بسيار كس بود « 16 » كه در پنداشت محبّت بود و آن را محبّت پندارد ، چه اهل معرفت چنين گفتهاند كه هركه را از محبّت بهره « 17 » است زبان وى از ياد « 18 » دعوى محبّت بسته است و هركه از محبّت بىبهره است از پنداشت و
هامش
( 1 ) . در حاشيه : + آنگاه .
( 2 ) . « و اللّه اعلم » ندارد .
( 3 ) . مولى تعالى .
( 4 ) . + مولى تعالى از .
( 5 ) . به تمامى بيان اين فصل به جايگاه وى گفته شود .
( 6 ) . باشند .
( 7 ) . باشد .
( 8 ) . نبود .
( 9 ) . + تعالى .
( 10 ) . صلى اللّه عليه و سلّم .
( 11 ) . « لا قول الّا بالعمل و » ندارد .
( 12 ) . + تعالى .
( 13 ) . كار خير به صواب .
( 14 ) . در حاشيه : + سخن .
( 15 ) . گفته .
( 16 ) . باشند .
( 17 ) . هركه از محبت با بهره .
( 18 ) . غير و .