تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 17

مساهمون:

ص١٧
معصيت شرم ندارد و اين را « مخذول » و « مدبر » خوانند . « 1 » با اين‌چنين كس صحبت نبايد داشتن « 2 » چه از رسول - عليه السّلام - « 3 » در « 4 » خبر آمده است : « كن مع اللّه على المدبر » . با خداى باش بر « 5 » مدبر . معنى آن بود - و اللّه اعلم - كه چون مىبينى كسى كه ورا مولى عزّ و جلّ « 6 » به توفيق و عصمت عزيز نمىگرداند تو نيز با وى صحبت [
a
12 ] مدار ، چه خبر ديگر آمده است كه « 7 » رسول - صلى اللّه عليه و سلّم - « 8 » گفت : « تحبّبوا الى اللّه ببغض اهل المعاصى ، و تقرّبوا اليه بالبعد منهم ، و التمسوا رضاه بسخطهم » . فارسى « 9 » اين بود كه خويشتن را دوست گردانيد به نزد مولى تعالى به دشمن داشتن اهل معصيت « 10 » و نزديكى جوييد به نزد مولى عزّ و جلّ به دورى از اهل معصيت و بجوييد خشنودى مولى عزّ و جلّ « 11 » به خشم اهل معصيت . و ديگر « 12 » آن بود كه با زن و فرزند معاملت چگونه كند و با همسايگان « 13 » و به وقت خريدن و فروختن همچنين . و اصل شناخت اين معاملت‌ها خبر رسول است « 14 » - صلّى اللّه عليه و سلم - كه گفت : « ان تحب للنّاس ما تحبّه لنفسك » . با مردمان چنان معاملت كنى « 15 » كه گر « 16 » با تو كنند ترا خوش آيد . « 17 » و هريكى را ازين معاملت‌ها به جاى « 18 » وى ياد كنيم . ان شاء اللّه تعالى . ديگر « 19 » علم حال باطن آن بود كه حال باطن خويش بشناسد كه در چه حال است ؟ در يقين يا در شك . چه بسيار كس بود « 20 » كه در شك بود و وى « 21 » يقين پندارد . چه اهل معرفت چنين گفته‌اند كه « 22 » « ظاهر الشك يشبه اليقين ، و ليس بيقين » . و « ظاهر اليقين يشبه الشكّ [
b
12 ] ، و ليس به شك » . پارسى اين بود كه ظاهر شك به يقين ماننده بود و آن يقين نبود و ظاهر يقين به شك ماننده بود و آن شك نبود . و معنى اين
هامش
( 1 ) . مخذول خوانند و مدبر . ( 2 ) . داشت . ( 3 ) . صلى اللّه عليه و سلّم . ( 4 ) . « در » ندارد . ( 5 ) . از . ( 6 ) . مولى تعالى وى را . ( 7 ) . از . ( 8 ) . كه گفت . ( 9 ) . از . ( 10 ) . معاصى . ( 11 ) . مولى تعالى . ( 12 ) . + علم حال . ( 13 ) . با زن و فرزند بدانى كه چگونه معاملت بايد كردن و با همسايه . ( 14 ) . خبر است از رسول . ( 15 ) . كن . ( 16 ) . اگر . ( 17 ) . به جاى « ترا خوش آيد » ، پسند كنى . ( 18 ) . جايگاه . ( 19 ) . و ديگر . ( 20 ) . باشند . ( 21 ) . « وى » ندارد . ( 22 ) . « كه » ندارد .