شاعر در محل هزل
الا فاسقنى خمرا و قل لى هى الخمر * و لا تسقنى سرا اذا امكن الجهر
يعنى بده آب دوست مرا تا چشم ببيند و دست ببساود و كام بچشد و بينى ببويد آنك يك حاسّت را آن نصيب نباشد پس بكوى اين خمرست تا كوش نيز نصيب يابد تا همه حواسّ من اندر بند آن شوند و از ان لذّت يابند و كويند سماع آلت حضورست كى غايب خود غايبست و غايب منكر بود و منكر اهل آن نباشد پس سماع بر دو كونه باشد يكى بهواسطه و ديكر بىواسطه آنچ از قارى شنود آلت غيبت باشد آنك از بارى شنود آلت حضور و از ان بود كه آن پير كفت من مخلوق را در ان محلّ ننهم كه سخن ايشان شنوم يا حديث ايشان كويم و اللّه اعلم
سماع باب مراتبهم فى حقيقة السماع
بدانكه هر * يكى را ازيشان در سماع مرتبتى است ذوق آن بر مقدار مرتبهء ايشان باشد چنانك تايب را هرچه شنود ورا مدد حسرت و ندامت شود و مشتاق را مايهء شوق و رؤيت و مؤمن را تأكيد يقين و مريد را تحقيق بيان و محبّ را باعث انقطاع علايق و فقير را اساس نوميدى از كلّ و مثال اصل سماع * همچون آفتابست كى بر همه چيزها * برافتد و هر چيزى را به مقدار * مراتب آن چيز از ان ذوق و مشرب باشد يكى را مىسوزد و يكى را مىفروزد و يكى را مىنوازد و يكى را مىكدازد و اين جمله طوايف كى كفتم اندر تحقيق آن بر سه مرتبهاند يكى مبتديان ديكر