كه اندر سماع جان بداد و رقّى روايت كند از درّاج كه او كفت من با ابن الفوطى بر لب دجله مىرفتيم ميان بصره و ابلّه به كوشكى فرا رسيديم نيكمردى بران در نشسته بود و كنيزكى * بدان در * نشسته كه وى را * مى غنا كرد و مىكفت شعر
فى سبيل اللّه ودّ * كان منّى لك يبذل
كلّ يوم تتلوّن * غير هذا بك اجمل
و جوانى را ديدم اندر زير ديوار كوشك ايستاده با مرقّعه و ركوه كفت اى كنيزك به خداى تو بر تو كه اين بيت بازكوى كى از زندكانى من يك نفس بيش نمانده است تا بارى جان باستماع اين بيت برآيد كنيزك ديكرباره * بازكفت آن جوان نعرهء بزد جان از وى جدا شد خداوند كوشك مر كنيزك را كفت كى تو آزادى و خود فرود آمد * بجهاز وى مشغول شد و همه اهل بصره بر وى نماز كردند پس آن مرد برپاىخاست * و كفت يا اهل بصره من كه فلان بن فلانم همه املاك خود سبيل كردم و مماليك آزاد كردم هم از آنجا برفت و كس خبر آن مرد نيافت و فايدهء اين حديث و حكايت آنست كى مريد را اندر غلبهء سماع حال چندين ببايد كه سماع وى فاسقان را از فسق * بازدارد و اندر زمانه كروهى كمشدكان بسماع فاسقان حاضر شوند و كويند ما سماع از حقّ كنيم و فاسقان * بدانك ايشان مر ايشان را موافقت كنند بر سماع كردن و فسق و فجور