يكى علماء ظاهر كه كويند فرق نكنيم كه خود شريعت حقيقت است و حقيقت شريعت و يكى كروه از ملحده كه قيام هريك ازين * با ديكر روا ندارند و كويند كى چون حال حقيقت كشف كشت شريعت برخيزد و اين سخن قرامطه است و مشيّعه و موسوسان ايشان و دليل بر آنك شريعت اندر حكم از حقيقت جداست آنست كى تصديق از قول جداست اندر ايمان و دليل بر آنك اندر اصل * جدا نيست از انك تصديق بىقول ايمان نباشد و قول بىتصديق * كرويدن نى و فرق ظاهرست ميان قول و تصديق پس حقيقت عبارتيست از معنى كه نسخ بران روا نباشد و از عهد آدم تا فناء عالم حكم آن متساويست چون معرفت حقّ و صحّت معاملت خود بخلوص نيّت و شريعت عبارتيست از معنى كه نسخ و تبديل بران روا بود چون احكام اوامر پس شريعت فعل بنده بود و حقيقت داشت خداوند و حفظ و عصمت وى جلّ جلاله پس اقامت شريعت بىوجود حقيقت محال بود و اقامت حقيقت بىحفظ شريعت محال و مثال اين چون شخصى باشد زنده بجان چون جان از وى جدا شود شخص مردارى شود و جان * بادى پس قيمتشان به مقارنهء يكديكرست همچنان شريعت بىحقيقت ريائى بود و حقيقت بىشريعت نفاقى قوله تعالى
وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا
مجاهدت شريعت و هدايت حقيقت آن يكى حفظ بنده مر احكام ظاهر را بر خود و ديكر حفظ حقّ مر احوال باطن را بر بنده پس شريعت از مكاسب بود و حقيقت از مواهب * و چون چنين مسلّم بود فرق بسيار كه