هر كه مىآمد ازين جنس حصرى بديشان التفات نكرد تا جوانى ديدم مىآمد نعلين كسسته و عصاى شكسته و پاى از كار بشده سربرهنه اندامسوخته حصرى برجست و پيش وى بازرفت و وى را به درجت بلند بنشاند من متعجّب شدم * از بعد آن از شيخ بپرسيدم كفت او ولى است * مر خداوند را تعالى و تقدّس كه متابع ولايت نيست كى ولايت متابع ويست و بكرامات التفات نكند و در جمله آنچ ما خود را اختيار كنيم بلاء ماست و من جز آن نخواهم كى حقّ در ان مرا از آفت نكاه دارد و از * شرّ نفسم بازرهاند اكر اندر قهر دارد تمنّى لطف نكنم و اكر اندر لطف دارد ارادت قهرم نباشد كه مرا بر اختيار وى اختيار نيست و باللّه التوفيق و حسبنا اللّه و نعم الرفيق
نفى و اثبات و من ذلك النفى و الاثبات * و الفرق بينهما
مشايخ اين طريقت رض محو صفت را * باثبات تاييد حقّ نفى * و اثبات خواندهاند و بنفى نفى صفت بشريّت خواستهاند * و باثبات اثبات سلطان حقيقت از آنچ محو ذهاب كلّى بود و نفى كلّ جز بر صفات نيفتد از آنچ بر ذات در حال بقاء بشريّت فنا صورت نكيرد پس بايد كه تا نفى صفات مذموم باشد باثبات خصال محمود يعنى نفى دعوى بود اندر دوستى حقّ تعالى باثبات معنى از آنچ دعوى از رعونات نفس بود و اندر جريان عادات ايشان به حكم اوصاف مقهور سلطان حقّ كردند و كويند كى نفى صفات بشريّت است باثبات