يكانكى و صفت آدمى اينست كى با منعم انس كيرد و از حقّ بما چندين نعمت و ما را به دو معرفت محال باشد كى ما حديث هيبت كنيم و من كى على بن عثمان الجلّابىام مىكويم كه هر دو كروه اندرين مصيباند با اختلافشان از آنچ سلطان هيبت * با نفس باشد و از هواى آن و فنا كردانيدن بشريّت و سلطان انس با سرّ بود و پروردن معرفت پس حقّ تعالى بتجلّى جلال نفس دوستان را فانى كند و بتجلّى جمال * سرّ ايشان را باقى كرداند پس آنانك اهل فنا بودند هيبت را مقدّم كفتند و آنانك ارباب بقا بودند انس را تفضيل نهادند و پيش ازين در باب فنا و بقا شرح اين داده آمده است و اللّه اعلم
قهر و لطف و من ذلك القهر و اللطف و الفرق بينهما
بدانك اين دو عبارتست مر اين طايفه را كه از روزكار خود بيان كنند و مرادشان از قهر تاييد حقّ باشد به فنا كردن مرادها و بازداشتن نفس از آرزوها بىآنك ايشان را اندر ان مراد باشد و مراد از لطف تاييد حقّ باشد ببقاء سرّ و دوام مشاهدت و قرار حال اندر درجت استقامت تا حدّى كه كروهى كفتهاند كه كرامت از حقّ حصول مرادست و اين اهل لطف بودهاند و كروهى كفتهاند كرامت آنست كى حقّ تعالى بنده را بمراد خود از مراد وى بازدارد و بىمرادى مقهور كرداند چنانك اكر به دريا شود در حال تشنكى دريا خشك كردد كويند در بغداد * درويشى دو بودند از محتشمان فقرا يكى صاحب قهر بود و يكى صاحب لطف و پيوسته با يكديكر بنقار بودندى و * هر يكى مر روزكار