تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
خود را مزيّت * مىنهادندى بر روزكار صاحب خود يكى مىكفتى لطف از حقّ به بنده اشرف اشياست لقوله تعالى
اللَّهُ لَطِيفٌ بِعِبادِهِ
و ديكر مىكفتى قهر از حقّ به بنده اكمل اشياست لقوله تعالى
وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ *
اين سخن ميان ايشان دراز شد تا وقتى اين صاحب لطف قصد مكّه كرد و به باديه فروشد و به مكّه نرسيد سالها كس خبر وى نيافت تا وقتى يكى از مكّه ببغداد آمد وى را ديد بر سر راه كفت اى اخى بعراق شوى آن رفيق مرا بكوى اندر كرخ اكر خواهى تا باديه را با مشقّت وى چون كرخ بغداد بينى با عجايب آن * بيا و بنكر اينك باديه اندر حقّ من چون كرخ بغدادست چون آن درويش * بيامد و * مر آن * رفيق وى را طلب كرد و پيغام بكزارد رفيق كفت چون باز كردى بكوى كه اندر آن شرفى نباشد كه باديهء مشقّت را اندر حقّ تو چون كرخ بغداد كرده‌اند تا از دركاه نكريزى عجب اين باشد كه كرخ بغداد را با * چندان انعام و عجوبات اندر حقّ يكى باديه كردانند با مشقّت تا وى در ان خرّم باشد و از شبلى رض مىآيد كى كفت اندر مناجات خود اى بارخداى اكر آسمان را طوق من كردانى و زمين را پايبند من كنى و عالم را جمله به خون من تشنه كنى من از تو بر نكردم و شيخ من كفت سالى مر اوليا را اندر ميان باديه اجتماع بود و پير من حصرى رض مرا * با خود آنجا برد كروهى را ديدم هريك بر نجيبى مىآمدند و كروهى را بر تختى مىآوردند و كروهى مىپريدند