تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
به دو پيوست جمله روزكارش وقت كردد و زوال بران روا نبود و آنچ آمد و شد بماند از كمون و ظهور بود و چنانك پيش ازين صاحب وقت نازل وقت بود و متمكّن غفلت كنون نازل حال باشد و متمكّن وقت از آنچ بر صاحب وقت غفلت روا بود و بر صاحب حال روا نباشد و كفته‌اند الحال سكوت اللسان فى فنون البيان زبانش اندر بيان حالش ساكت و معاملتش بتحقيق حالش ناطق و از ان بود كه آن پير كفت رض السؤال عن الحال محال * كه عبارات از حال محال بود از آنچ حال فناء مقال بود استاد ابو على دقّاق كويد رح كى اندر دنيا يا عقبى * ثبور يا سرور وقتت آن بود كه اندرانى و باز حال چنين نباشد كى آن واردى است از حقّ به بنده چون بيامد آن جمله را از دل نفى كند چنانك يعقوب عم صاحب وقت بود كاه از * فراق اندر فراق چشم سفيد مىكرد و كاه از وصال * اندر وصال بينا مىشد كاه از مويه چون موى بود و كاه از ناله چون نال و كاه از روح چون روح بود و كاه از سرور چون سرو و ابراهيم عم صاحب حال بود نه فراق مىديد تا محزون بدى و نه وصال تا مسرور شدى ستاره و ماه و آفتاب جمله مدد حال وى مىكردند و وى * از رؤيت جمله فارغ تا به هرچه نكريستى حقّ ديدى و مىكفتى لا احبّ الآفلين پس كاه عالم جحيم صاحب وقت شود كه اندر مشاهدت غيبت بود از فقد حبيب دلش