من كذر نباشد و در چشم من خطر نيارد و از ان بود كه چون شب معراج زينت ملك زمين و آسمان را بر وى عرضه كردند به هيچچيز باز ننكريست لقوله تعالى
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى
از آنچ او عزيز بود و عزيز را جز بعزيز مشغول نكنند پس اوقات موحّد دو وقت باشد يكى اندر حال فقد و ديكر اندر حال وجد يكى در محلّ وصال و ديكر در محلّ فراق و اندر هر دو وقت او مقهور باشد از آنچ در وصل وصلش بحقّ بود و در فصل فصلش بحقّ اختيار و اكتساب وى اندر آن ميانه ثبات نيابد تا و را وصفى توان كرد و چون دست اختيار بنده از روزكار وى بريده كردد آنچ كند * و بيند حقّ باشد و از جنيد رض مىآيد كه درويشى را ديدم اندر باديه در زير خار مغيلانى نشسته اندر جائى صعب با مشقّت تمام كفتم اى برادر ترا چه چيز اينجا نشانده است كفت بدانكه مرا وقتى بود اينجا ضايع شدست اكنون بدين جاى نشستهام و اندوه مىكزارم كفتم چند سالست كفت دوازده سالست اكنون شيخ همّتى در كار كند باشد كه بمراد خود رسم و وقت بازيابم جنيد رح كفت من برفتم و حجّ بكردم و وى را دعا كردم اجابت آمد و وى بمراد خود * باز رسيد چون بازآمدم وى را يافتم همانجا نشسته كفتم اى جوانمرد آن وقت بازيافتى چرا ازينجاى فراتر نشوى كفت ايّها الشيخ جايكاهى را مى ملازمت كردم كه محلّ وحشت من بود و سرمايهء اينجا كم كرده بودم روا باشد كه جائى را كه سرمايه آنجا باز