بودى تا سر سال بدرجتى رسيد كى اندر همه بازار بكشت * هيچكسش هيچ نداد بازآمد با جنيد رض بكفت جنيد كفت يا با بكر اكنون قيمت خود بدانى كى خلق را به هيچ * مىنيرزى دل اندر ايشان مبند ايشان را به هيچچيز برمكير و اين * مر رياضت را بود نه مر كسب را و از ذو النون مصرى رح روايت آرند كه كفت من رفيقى داشتم موافق خداى عزّ و جلّ او را * پيش خواست و از محنت دنيا بنعمت عقبى رسيد وى را بخواب ديدم كفتمش خداى تعالى با تو چه كرد كفت مرا بيامرزيد كفتم بچه خصلت كفت مرا برپاىكرد و كفت بندهء من بسيار ذلّ و رنج * كشيدى از سفلكان و بخيلان و دست پيش ايشان دراز كردى و اندر آن صبر كردى ترا بدان بخشيدم و سديكر مر حرمت حقّ را از خلق سؤال كردند همه * املاك دنيا و مال از ان وى دانستند و همه خلقان وكيلان وى اندر چيزى كه نصيب نفس ايشان بود بازكشت از وكيل وى * كردند و نخواستند و سخن خود با وى بكفتند و اندر شاهد و بايست * بنده كه * بر وكيل عرضه كند به حرمت و عزّت نزديكتر * باشد از انك بر خداوند پس * سؤال ايشان با غير علامت حضور و اقبال بود بحقّ نه غيبت و اعراض از حقّ يافتم كه يحيى بن معاذ را دخترى بود روزى مر مادر را كفت مرا مى فلان چيز بايد مادر كفت از خداى بخواه كفت اى مادر من
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٤٦٩