تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
بودى تا سر سال بدرجتى رسيد كى اندر همه بازار بكشت * هيچ‌كسش هيچ نداد بازآمد با جنيد رض بكفت جنيد كفت يا با بكر اكنون قيمت خود بدانى كى خلق را به هيچ * مىنيرزى دل اندر ايشان مبند ايشان را به هيچ‌چيز برمكير و اين * مر رياضت را بود نه مر كسب را و از ذو النون مصرى رح روايت آرند كه كفت من رفيقى داشتم موافق خداى عزّ و جلّ او را * پيش خواست و از محنت دنيا بنعمت عقبى رسيد وى را بخواب ديدم كفتمش خداى تعالى با تو چه كرد كفت مرا بيامرزيد كفتم بچه خصلت كفت مرا برپاىكرد و كفت بندهء من بسيار ذلّ و رنج * كشيدى از سفلكان و بخيلان و دست پيش ايشان دراز كردى و اندر آن صبر كردى ترا بدان بخشيدم و سديكر مر حرمت حقّ را از خلق سؤال كردند همه * املاك دنيا و مال از ان وى دانستند و همه خلقان وكيلان وى اندر چيزى كه نصيب نفس ايشان بود بازكشت از وكيل وى * كردند و نخواستند و سخن خود با وى بكفتند و اندر شاهد و بايست * بنده كه * بر وكيل عرضه كند به حرمت و عزّت نزديكتر * باشد از انك بر خداوند پس * سؤال ايشان با غير علامت حضور و اقبال بود بحقّ نه غيبت و اعراض از حقّ يافتم كه يحيى بن معاذ را دخترى بود روزى مر مادر را كفت مرا مى فلان چيز بايد مادر كفت از خداى بخواه كفت اى مادر من