او را از بلاها برهاند روا باشد كه او از ديكرى سؤال كند و حاجت خواهد بو مسلم كريان كشت و درويش برفت و باز كروهى كويند كه روا باشد درويش را كه از خلق سؤال كند * لقوله تعالى
لا يَسْئَلُونَ النَّاسَ إِلْحافاً
* ردّ مىكند از سؤال امّا بوجه الحاف و قوله عم *
اطلبوا الحوائج عند حسان الوجوه
و مشايخ رض بسه علّت سؤال كردن روا داشتهاند يكى مر فراغت دل را كه لا بدّ بود و كفتهاند كه ما دو كرده را آن قيمت ننهيم كه روز و شب در انتظار آن كذاريم از آنچ هيچ مشغولى چون شغل طعام نيست و از ان بود كه چون با يزيد مريد شقيق را پرسيد از حال شقيق رض در ان حالت كى به زيارت وى آمده بود مريد كفت او از خلق فارغ شدست و بر حكم توكّلى نشسته بو يزيد كفت * او را كه چون باز كردى بكوى او را كه نكر تا خداى را به دو كرده نيازمائى چون كرسنه كردى دو كرده از همجنس خود بخواه و بارنامهء توكّل يكسو نه تا آن شهر و ولايت از شومى معاملت تو به زمين فرونشود و ديكر رياضت نفس را سؤال كردهاند تا ذلّ آن بكشند و رنج بر دل خود نهند و قيمت خود بدانند كى ايشان مر هر كسى را بچه ارزند و تكبّر نكنند نديدى كه چون شبلى بجنيد رض آمد كفت يا با بكر ترا نخوت آن در سرست كى من پسر حاجب الحجّاب خليفهام و امير سامرّه از تو هيچ كار نيايد تا به بازار بيرون نشوى و از هر كه بينى سؤال نكنى تا قيمت خود بدانى چنان كرد هر روز بازارش سستتر