عصم من الشطط هر كه بكويد يا خطا كويد يا صواب و هرك را بكويانند از خطا و خللش نكاه دارند چنانك چون ابليس بكفت
أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ
* تا ديد آنچ ديد و چون آدم را بكويانيدند
رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا
* كفت تاش بركزيدند پس داعيان اين طريقت اندر كفتار خود ماذون و مضطرّ باشند و اندر خاموشى شرم زده و بيچاره من كان سكوته حياء كان كلامه حيوة آن را كه خاموشى از حيا بود كلامش مر دلها را حيات بود از آنچ * كفتار ايشان از ديدار بود و كفت بىديد به نزديك ايشان خوار بود و ناكفتن دوستتر از كفتن دارند تا با خود باشند و چون غايب شوند خلق مر قول ايشان را بر جان نكارند از ان بود كه آن پير كفت رض من كان سكوته له ذهبا كان كلامه لغيره مذهبا پس بايد تا طالب ربّانى را كه خوضش اندر عبوديّت بود خاموش بود تا زبانى كه نطقش به ربوبيّت بود * فرا كفتى آيد و عبارات وى صيّاد دلهاء مريدان كردد و ادب اندر كفتار آنست كه بىامر نكويد و * اكر خاموش بود جاهل نباشد و غافل و مريد را بايد تا اندر سخن پيران دخل و تصرّف نكند و به عبارت بديشان غريب نيارد و بدان زبان كه شهادت كفتست دروغ و غيبت نكويد و مسلمانان را نرنجاند و درويشان را بنام مجرّد نخواند و تا چيزى ازو نپرسند نكويد و سخن كفتن ابتدا نكند و شرط خاموشى درويش آن بود كه بر باطل خاموش نباشد و شرط كفت آنك جز حقّ نكويد و اين را فرع بسيارست و لطائف بيشمار