تا بمقام ابراهيم برسى شنيدم كى يكى از بزركان در مقابلهء كعبه نشسته بود و مىكريست و اين ابيات مىكفت شعر
و أصبحت يوم النفر و العيس ترحل * و كان حدى الحادى بنا و هو معجل
أسائل عن سلمى فهل من مخبّر * بانّ له علما بها اين تنزل
لقد افسدت حجّى و نسكى و عمرتى * و فى البين لى شغل عن الحجّ مشغل
سارجع من عامى لحجّة قابل * فانّ الّذى قد كان لا يتقبّل
فضيل ابن عياض كويد رح جوانى ديدم اندر موقف خاموش استاده و سر فروافكنده همه خلق اندر دعا بودند و وى خاموش مىبود كفتم اى جوان تو نيز چرا دعائى نكنى كفت مرا وحشتى افتاده است وقتى * كه داشتم از من فوت شد هيچ روى دعا * كردنم ندارد كفتم دعا كن تا خداى تعالى به بركت اين جمع ترا بسر مراد تو رساند كفت خواست كه دست بردارد و دعا كند نعرهء از وى جدا شد و جان با آن نعره * از وى جدا شد ، ذو النون مصرى كويد رح كه جوانى به منا ساكن نشسته و همه خلق بقربانها مشغول من اندر وى نكاه كردم تا چه كند و كيست كفت بار خدايا همه خلق بقربانها مشغولند و من مىخواهم تا نفس خود را قربان كنم اندر حضرت تو از من بپذير اين بكفت و به انكشت سبّابه به كلو اشارت كرد و بيفتاد چون نيكو نكاه كردم مرده بود پس حجّها