وقتى من با جماعتى * قصد حجاز كردم و اندر نواحى حلوان كردان راه ما بكرفتند و خرقههائى كه داشتيم از ما * جدا كردند ما نيز با ايشان نياويختيم و فراغ دل ايشان جستيم يكى بود اندر ميان ما اضطراب كرد كردى شمشير بكشيد و قصد كشتن او كرد ما جمله مر آن كرد را شفاعت كرديم كفت روا نباشد كه اين كذّاب را بكذاريم لا محاله او را بخواهم كشتن ما علّت كشتن از وى بپرسيديم كفت از آنچ وى صوفى نيست و اندر صحبت اوليا مى خيانت كند اينچنين كس نابوده به كفتيم از براى چرا كفت از آنچ كمترين درجهء تصوّف جودست و او را اندرين خرقه پارهء چندين بندست او چكونه صوفى باشد و چندين خصومت با ياران خود مىكند ما چندين سالست تا كار شما كنيم و راه شما مىرويم و علايق از شما مى قطع كنيم و كويند عبد اللّه بن جعفر بمنهل كروهى بركذشت غلامى را ديد حبشى كه * كوسفندان را رعايت مىكرد و سكى آمده بود اندر پيش وى نشسته وى قرصى بيرون كرد و فرا سك داد و ديكرى و سديكرى عبد اللّه پيش رفت و كفت اى غلام قوت تو هر روز چندست كفت اين چه دادم كفت پس * چرا همه به سك دادى كفت از انك وى از راه دور به اميدى آمده است و اين جاى سكان نيست از خود نپسندم كه رنج وى ضايع كردانم عبد اللّه را آن خوش آمد مر آن غلام را با آن كوسفندان و
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 411
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٤١١