تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
حقّ باشد و يافتم كى اندر نشابور مردى بازركان بود پيوسته بمجلس شيخ ابو سعيد بودى روزى شيخ * از بهر درويشى چيزى خواست آن مرد كفت من دينارى داشتم و قراضهء اوّل خاطر مرا كفت دينار بده و خاطر ديكر كفت قراضه بده من قراضه بدادم چون شيخ فرا سر سخن شد از وى بپرسدم كه روا باشد كه كسى حقّ را منازعت كند كفت تو منازعت كردى كه وى كفت دينار بده تو قراضه بدادى و نيز يافتم كه شيخ ابو عبد اللّه رودبارى رض به خانهء مريدى اندر آمد وى حاضر نبود بفرمود تا متاع خانهء وى را به بازار بردند چون مرد اندر آمد بدان انبساط خرّم شد به حكم انبساط شيخ * امّا چيزى نكفت و چون زن اندر آمد آن بديد اندر خانه شد و جامهء خود * جدا كرد و اندر انداخت و كفت اين هم * از جملهء متاع خانه است و همان حكم دارد مرد بانك بر وى زد كه اين تكلّف كردى * و اختيار زن كفت اى مرد آنچ شيخ كرد جود او بود بايد كه ما تكلّف كنيم تا جود ما نيز پديدار آيد مرد كفت بلى چون ما شيخ را مسلّم كرديم آن از ما عين جود بود و جود اندر صفت آدمى تكلّف بود و مجاز و پيوسته مريد بايد كه ملك و نفس خود را مبذول دارد اندر موافقت امر خداوند و از ان بود كه سهل بن عبد اللّه رض كفتى الصوفىّ دمه هدر و ملكه مباح و از شيخ بو مسلم فارسى رح شنيدم كه كفت