زكات * بر چه مال واجب شود يافتم كى يكى از علماء ظاهر * بر حكم تجربه مر شبلى را پرسيد از زكات كه چه بايد داد كفت چون بخل موجود بود و مال حاصل از هر دويست درم پنج درم ببايد داد و از بيست دينار نيم دينار بمذهب تو امّا بمذهب من هيچچيز ملك نبايد كرد تا از مشغلهء زكات رسته باشى كفت امام تو اندرين مسئله كيست كفت ابا بكر صدّيق رض كى هرچه داشت بداد رسول عم وى را كفت ما خلّفت لعيالك كفت اللّه و رسوله و از امير المؤمنين على كرّم اللّه وجهه روايت كنند كه اندر قصيدهء * چنين كفتست شعر
فما وجبت على زكات مال * و هل يجب الزكاة على جواد
پس مال كريمان * مبذول باشد و خونشان هدر نه بمال بخيلى كنند و نه * بر خون خصومت از آنچ ايشان را ملك نباشد امّا اكر كسى مر جهل را ارتكاب كند و كويد كه چون مرا مال نيست از علم زكات مستغنىام اين محال باشد از آنچ آموختن علم فرض عين است و استغنا نمودن از علم كفر محض و از فتنهاء زمانه يكى آنست كى مدّعيان صلاح و فقر بجهل علم را مى ترك كنند وقتى من جماعتى از متصوّفه را كه مبتدى بودند عبادت تلقين كردم جاهلى اندر افتاد و من باب صدقة الابل مىكفتم و حكم بنت لبون و بنت مخاض و حقّه را مى ظاهر كردم آن مرتكب جاهل را دل * از مسئله تنك شد برخاست و كفت مرا اشتر نيست تا علم بنت لبون به كار آيدم كفتم اى هذا همچندانك مر دادن زكات را علم بايد ستدن آن را نيز