كه بر حقّ تعالى بنده را عشق روا نباشد از آنچ عشق تجاوز حدّ بود و خداوند تعالى محدود نيست و باز متاخّران كفتند عشق اندر دو جهان درست نيايد الّا بر طلب ادراك ذات و ذات حقّ تعالى مدرك نيست * و محبّت با صفت درست آيد بايد كه عشق درست نيايد بر وى و نيز كويند كه عشق جز به معاينه صورت نكيرد و محبّت بسمع روا باشد چون * آن نظرى بود بر حقّ روا نباشد كه اندر دنيا كس وى را نبيند چون اين خبرى بود هريك دعوى كردند كه اندر خطاب همه يكسانند پس حقّ تعالى بذات مدرك و محسوس نيست تا خلق را با وى عشق درست آيد و بصفات و افعال محسن و مكرم اوليا را محبّت درست آيد نديدى كى چون يعقوب را محبّت يوسف عليهما السلام مستغرق كردانيد در حال فراق چون بوى پيراهن * به دماغش رسيد * چشم نابينا بينا شد و چون زليخا را عشق مستهلك كردانيد تا وصلت وى نيافت چشم بازنيافت و اين طريقى بس عجبست كى يكى هوا پرورد و يكى هوا كذارد و نيز كفتهاند كى عشق را ضدّ نيست و حقّ تعالى را ضدّ نيست تا بر وى آن روا باشد و اندرين فصول لطيفاند امّا مر خوف تطويل را برين مقدار كفايت كردم و هو اعلم
فصل [ رموز اهل ذوق ]
و مشايخ اين طايفه را اندر تحقيق دوستى رموز بيش از آنست كى مر آن را احصا توان كرد و من لختى از كفتهاء ايشان بيارم تا وجه تبرّك بجاى آورده باشم استاد ابو القسم قشيرى رح كويد المحبّة محو المحبّ بصفاته و اثبات المحبوب بذاته محبّت آن بود كه محبّ كلّ اوصاف خود را اندر حقّ