از جانها بيافريد به هفت هزار سال و اندر درجهء وصل بداشت و هر روز سيصد و شصت بار بكشف جمال بر سرّ تجلّى كرد و سيصد و شصت نظر كرامت كرد و كلمهء محبّت مر جان را بشنوانيد و سيصد و شصت لطيفهء انس بر دل ظاهر كرد تا بجمله اندر كون نكاه كردند از خود كرامىتر كسى نديدند زهوى و فخرى اندر ميان ايشان پديدار آمد حقّ جلّ جلاله بدان مر ايشان را امتحان كرد سرّ را اندر جان به زندان كرد و جان را اندر دل محبوس كرد و دل را اندر تن بازداشت آنكاه عقل را اندر ايشان مركّب كردانيد و انبيا صلوات اللّه عليهم بفرستاد و فرمانها داد آنكاه هر كسى * از اهل آن مر مقام خود را جويان شدند حقّ تعالى نماز بفرمودشان تا تن اندر نماز شد دل به محبّت پيوست جان به قربت رسيد سرّ به وصلت قرار كرفت و در جمله عبارت از محبّت نه محبّت بود از آنچ محبّت حال است و حال هركز قال نباشد و اكر عالمى خواهند كه محبّت را جلب كنند نتوانند كرد و اكر تكلّف كنند تا دفع كنند نتوانند كرد كه آن از مواهبست نه از مكاسب و اكر همه عالم مجتمع شوند تا محبّت را جلب كنند * از كسى كى طالب آن بود نتوانند و اكر خواهند تا دفع كنند از كسى كى اهل آن بود * نتوانند كرد و عاجز شوند كه آن الهى است و آدمى لاهى و لاهى الهى را ادراك نتواند كرد و السلم
فصل [ در عشق ]
امّا اندر عشق مشايخ را سخن بسيارست كروهى از ان طايفه آن بر حقّ روا داشتهاند امّا از حقّ تعالى روا نباشد * و كفتند كى عشق صفت منع باشد از محبوب خود و بنده ممنوعست از حقّ و حقّ تعالى ممنوع نيست پس عشق * بنده را بر وى جائز بود و * از وى روا نباشد و باز كروهى كفتند