تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
چنين بود خلق را با وى آرام نماند تا وى را به چيزى دعوت كنند و وى را با كس انس نماند تا دعوت ايشان را اجابت كند و اشارت اين بفناء صفتست و صحّت تسليم اندر حال قهر و كشف جلال كى بنده را از اوصاف خود فانى كرداند تا آلتى كردد و جوهرى لطيف چنانك بر جكر حمزه زنند بكذرد بىتصرّف و اكر بر پشت مسيلمه رسد ببرد بىتمييز و در جمله از جمله فانى باشد شخص وى تعبيه‌كاه اسرار حقّ بود تا نطقش را حواله به دو بود و فعلش را اضافت به دو و وصفش را قيام به دو و مر اثبات حجّت را حكم شريعت * بر وى باقى و وى از رؤيت كلّ فانى و اين صفت پيغمبرست صلعم كى اندر شب معراج و را بمقام قرب رسانيدند و مقام را مسافت بود امّا قرب بىمسافت * بود و حالش از نوع معلوم خلق بعيد كشت و از اوهام منقطع شد تا حدّى كى كون وى را كم كرد و وى خود را كم كرد اندر فناء صفت بىصفت متحيّر شد ترتيب طبايع و اعتدال مزاج مشوّش شد نفس بمحلّ دل رسيد و دل به درجهء جان و جان به مرتبهء سرّ و سرّ به صفت قرب اندر همه از همه جدا شد خواست تا به نيت خراب شود و شخص بكذارد مراد حقّ از ان اقامت حجّت بود فرمان آمد كه بر حال باش بدان قوّت يافت و آن قوّت قوت وى شد از نبستى از خود * هستى بحقّ پديدار آمد تا بازآمد * و كفت انّى الست كاحدكم انّى ابيت عند ربّى فيطعمنى * و يسقينى من چون يكى از شما نيستم كى مرا از حقّ طعامى و شرابيست كى زندكى من