كفت مر ديكرى را كه آنچ اين مرد مىكويد علمست از توحيد نه از عين توحيد چون بيدار شدم وى عبارت از توحيد مىكرد روى به من كرد و كفت يا فلان از توحيد بجز علم آن نتوان كفت ، از جنيد مىآيد رض التوحيد ان يكون العبد شبحا بين يدى اللّه يجرى عليه تصاريف تدبيره فى مجارى احكام قدرته فى لجج بحار توحيده بالفناء عن نفسه و عن دعوة الخلق له و عن استجابته لهم وجود وحدانيّته فى حقيقة قربه بذهاب حسّه و حركته ليقام الحقّ له فيما اراد منه و هو ان يرجع آخر العبد الى اوّله فيكون كما كان قبل ان يكون حقيقت توحيد آن بود كه بنده چون هيكلى شود اندر جريان تصرّف تقدير حقّ اندر مجارى قدرتش خالى از اختيار و ارادت خود اندر درياى توحيد وى به فناى وى به فناى نفس خود و انقطاع دعوت خلق از وى و محو استجابت وى مر دعوت خلق را به حقيقت معرفت وحدانيّت اندر محلّ قرب بذهاب * وى و حركت و حسّ او و قيام حقّ به دو و اندر آنچه ارادت او ست ازو تا آخر بنده اندرين محلّ چون اوّل شود و چنان كردد كه از اوّل بودست پيش از انك بوده است و مراد ازين جمله آنست كى موحّد را اندر اختيار حقّ اختيارى نماند و اندر وحدانيّت حقّ به خودش نظارهء نه از آنچ اندر محلّ قرب نفس وى فانى بود * و حشّ مذهوب احكام حقّ بر وى مىرود چنانك حقّ خواهد بفناء تصرّف بنده تا چنان كردد كه ذرّهء بود * اندر ازل اندر حال عهد توحيد كه كوينده حقّ بود و جوابدهنده حقّ نشانه آن ذرّه بود و آنك
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٣٦٣