كلّ معلومات از علم وى بيرون نيست موجودات را از ارادتش چاره نى آن كند كه خواستست آن خواهد كه دانستست خلايق را بر اسرارش اشراف نى حكمش همه حقّ دوستانش را بجز تسليم روى نه امرش جمله حتم مريدانش را بجز كزاردن فرمان چاره نى مقدّر خير و شرّ اميد و بيم جز به دو سزاوار نى * خالق نفع و ضرّ حكمش بجمله * حكمت و جز * رضا روى نه كس را از وصل وى بوى نه و به دو رسيدن روى * نه ديدارش مر بهشتيان را روا تشبيه و * جهات را ناسزا مقابله و مواجهه را بر هستى وى صورت نه اندر دنيا مر اوليا را مشاهدت وى جائز و انكار شرط نى آنك و را چنين داند از اهل قطعيت نى و هر كه بخلاف اين داند و را ديانت نى اندرين معنى سخن بسيار آيد اصولى و وصولى امّا مر خوف تطويل را بدين اقتصار كردم و در جمله من كى على بن عثمان الجلّابى ام مىكويم كه اندر ابتداء اين فصل بكفتم كى توحيد حكم كردن بود بر وحدانيّت چيزى و حكم جز بعلم نتوان كرد پس اهل سنّت حكم كردند بر يكانكى خداوند تعالى بتحقيق از آنچ صنعى لطيف ديدند و فعلى بديع با اعجوبه و لطيفهء بسيار نظر كردند بودن آن صنايع به خود محال داشتند و اندر هر چيزى علامات حدث ظاهر يافتند لا محاله فاعلى بايستى تا مر آن را از عدم بوجود آرد يعنى عالم را با زمين و آسمان و آفتاب و ماه و برّ
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 359
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٣٥٩