بادناك نيمى به دريا اندازيد و نيمى * بباد بردهيد در بيابان تا از من اثرى نماند همچنان كردند خداى عزّ و جلّ * مر باد و آب را فرمود نكاه داريد آنچ بستديد يعنى خاكستر را و تا قيامت آن را نكاه مىدارند آنكاه كه خداى عزّ و جلّ وى را زنده كند كويد ترا چه چيز بران داشت تا خود را بسوختى كويد بار خدايا مى شرم * داشتم از تو سخت جافى بدم آنكاه خداوند تعالى كويد بيامرزيدمت و حقيقت توحيد حكم كردن بود بر يكانكى چيزى بصحّت علم بيكانكى آن و چون حقّ تعالى يكيست بىقسيم اندر ذات و صفات خود و بىدليل و شريك اندر افعال خود و موحّدان وى را بدين صفت دانند دانش ايشان را بيكانكى توحيد خوانند و توحيد سه است يكى توحيد حقّ مر حقّ را و آن * علم او بود بيكانكى خود * و ديكر توحيد حقّ مر خلق را و آن حكم وى بود بتوحيد بنده و آفرينش توحيد اندر دل وى و سديكر توحيد خلق باشد مر حقّ را و آن علم ايشان بود به وحدانيّت خداى عزّ و جلّ پس چون بنده بحقّ عارف بود بر وحدانيّت وى حكم تواند كرد بدانك وى تعالى يكيست كه وصل و فصل نپذيرد و دوئى بر وى روا نباشد و يكانكى وى عددى نيست تا باثبات عددى * ديكر دو كردد تا وحدانيّتش عددى بود و محدود نيست تا وى را ستّ جهات بود و هر جهتى را ديكر * ستّ جهات بايد و اين اثبات اعداد بىنهايت باشد
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 357
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٣٥٧