عبارت متلاشى * شود كه از عجز عبارت كند كه عبارت از عجز عجز نباشد و آنجا كى اظهار تجلّى بود نشان نپذيرد و تمييز صورت نبندد تا عاجز نداند كه او عاجزست يا آنچ وى بدان منسوبست آن را عجز خوانند از آنچ عجز غير بود و اثبات معرفت غير معرفت نباشد و تا غير را اندر دل جايست * و تا عارف * را از غير عبارت هنوز عارف نباشد ، و ابو حفص حدّاد كويد رح منذ عرفت اللّه ما دخل فى قلبى حقّ و لا باطل تا بشناختهام خداوند را تعالى و تقدّس اندر نيامدست بدل من انديشهء حقّ و باطل از آنچ چون خلق را كام و هوا بود بدل بازكردد تا دل و را بنفس دلالت كند كى آن محلّ باطلست و چون * عزّى بر دوام يابد هم بدل بازكردد تا دل وى را بروح دلالت كند كه آن منبع حقّ و حقيقتست چون دل غير بود رجوع عارف بدان نكرت آمد پس همه خلق طلب برهان معرفت از دل كردند و طلب كام و هوا نيز از ان مر ايشان را كام نبود * كه از دل باطل طلبيدند و جز با حقّ آرام نه تا حقّ از دل طلبيدند چون نشان برهان بايست رجوع با حقّ كردند فرق ميان بندهء كى رجوع او بدل بود و از ان بندهء كى رجوع او بحقّ بود اينست ، و ابو بكر واسطى كويد رح من عرف اللّه انقطع بل خرس و انقمع و قال النبىّ عم
لا احصى ثناء عليك
آنك خداوند را بشناخت
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 355
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٣٥٥