خود همه او بود دلهاء دوستان را از طلب چاره نبود بر دركاه عجز بىآلت بياراميدند و اندر آرام خود * بىقرار شدند دست به زارى بردند و مر دلهاء خود را مرهم جستند و راهشان از نوع طلب قدرت ايشان برسيده بود قدرت حقّ اينجا قدرت ايشان آمد يعنى ازو به دو راه يافتند از رنج غيبت * بر آسودند و اندر روضهء انس بيارميدند و اندر روح و سرور * مقرّر شدند چون عقل دلها را بمراد رسيده ديد تصرّف خود پيدا كرد اندر نيافت بازماند متحيّر شد * چون متحيّر شد معزول كشت چون معزول كشت آنكاه حقّ لباس خدمت اندر وى پوشيده و كفت تا با خود بودى با آلت تصرّف خود محجوب بودى چون آلات فانى شد بماندى چون بماندى برسيدى پس دل را نصيب قربت آمد و عقل را خدمت و معرفت خود معرفت بود پس خداوند عزّ و جلّ بنده را بتعريف * و تعرّف خود شناسا كرد تا وى را به دو بشناخت * شناختنى نه كه موصول آلت بود شناختنى كه وجود وى در ان عاريت بود تا به همه وجود عارف را انانيّت خيانت آمد تا ذكرش بىنسيان بود و روزكارش بىتقصير و معرفت وى حال بود نه مقال و نيز كروهى كفتهاند كه معرفت الهامى است و اين نيز محالست از آنچ معرفت را برهان باطل و حقّست و اهل الهمام را بر خطا و صواب برهان نباشد از آنچ يكى كويد كه به من الهامست كى خداوند تعالى اندر * مكان نيست و يكى كويد كه مرا الهام چنانست كه * و را مكانست لا محاله اندر دو دعوى
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 347
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٣٤٧