بندهء وى را دليل نيست و آن از فتوح قلوبست و از خزاين غيوب كى آنچ * دون ويست بجمله محدثاند پس روا بود كه محدث به چون خودى رسد روا نباشد كه به آفريدكار خود رسد با وجود وى و آنچ اندر تحت كسب وى آيد كسب كاسب غالب بود و مكتسب وى مغلوب پس كرامت نه آن بود كه عقل بدليل فعل هستى فاعل اثبات كند كه كرامت آن بود كه دل بنور حقّ سبحانه و تعالى هستى خود را نفى كند آن يكى را معرفت قالت بود و اين ديكر را حالت شود و آنچ كروهى مر آن را علّت معرفت دانند و آن عقلست كو بنكريد تا آنچه چيزست كه اندر دل از عين معرفت مى اثبات كند و هرچه مى عقل اثبات كند معرفت نفى آن اقتضا مىكند يعنى آنچ اندر دل به دلالت عقل صورت كيرد كى خداوند آنست وى بخلاف آنست و * اكر بخلاف آن * صورت كيرد * بخلاف آنست پس چه مجال ماند اينجا مر عقل را تا باستدلال وى معرفت باشد از آنچ عقل و وهم وى هر دو يك جنس باشند و آنجا كه جنس اثبات شد معرفت نفى كشت پس اثبات استدلال عقل تشبيه آمد و نفى آن تعطيل و مجال آن جز اندرين دو اصل نيست و اين هر دو معرفت نكرت بود كى مشبّهه و معطّله موحّد نباشد پس چون عقل به مقدار امكان خود برفت و آنچ * از ان او مىآمد
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 346
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٣٤٦