و جز عاقل را به دو معرفت روا نباشد و باطلست اين قول به ديوانكانى كه اندر دار اسلاماند كه حكمشان حكم معرفت و به كودكانى كه عاقل نباشند و حكمشان حكم ايمان بود اكر معرفت بعقل بودى ايشان را چون عقل نيست حكم معرفت نبودى و كافران را كه عقل است حكم كفر و اكر عقل معرفت را علّت بودى بايستى تا هر كه عاقل بودى عارف بودى و همه * بىعقلان جاهلان بودندى و اين مكابرهء عيانست و كروهى كويند كى علّت معرفت حقّ استدلالى است و بجز مستدلّ را معرفت روا نبود و باطل است * اين قول بابليس كى وى آيات بسيار ديد و بهشت و دوزخ و عرش و كرسى و رؤيت آنها وى را علّت معرفت نيامد قوله تعالى
وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلًا ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ
اكر ما فرشتكان را بكفّار فرستيم تا * با ايشان سخن كويند و يا مردكان را ناطق كردانيم ايشان ايمان نيارند تا * ما نخواهيم و اكر رؤيت آيت و استدلال آن علّت معرفت بودى خداوند تعالى علّت معرفت آن را كردانيدى نه مشيّت خود را و به نزديك اهل سنّت و جماعت صحّت عقل و رؤيت آيت سبب معرفت است نه علّت * آن كى علّت آن جز محض عنايت و لطف مشيّت خداوند نيست عمّت نعماؤه كه بىعنايت عقل نابينا بود از آنچ عقل خود به خود جاهلست و از عقلا كس حقيقت آن را نشناخته است * چون وى به خود جاهل بود غير خود را چكونه