آن حقّ بود جلّ و علا و اعجاز و كرامات جمله بدين مقرون بود پس افعال معتاد جمله تفرقه باشد و ناقض عادت جمع از آنچ يك شب بقاب قوسين شدن معتاد نيست و آن جز فعل حقّ نباشد * و از آتش نه سوختن معتاد نيست و آن * جز فعل حقّ نيست * پس حقّ تعالى انبيا و اولياء خود را اين كرامات بداد و فعل خود را بديشان اضافت كرد و از ان ايشان را به خود چون * فعل دوستان فعل وى بود و بيعت ايشان بيعت وى بود و * طاعت ايشان طاعت وى بود كفت عزّ من قائل انّ الّذين يبايعونك انّما يبايعون اللّه و نيز كفت و من يطع الرسول فقد اطاع اللّه پس مجتمع باشند اولياء وى باسرار و مفترق * باظهار معاملت تا به اجتماع اسرار دوستى محكم بود و بافتراق اظهار اقامت عبوديّت صحيح چنانك يكى كويد از كبراء مشايخ اندر حال جمع رض شعر
قد تحقّقت بسرّى فتناجاك لسانى * و اجتمعنا لمعان و افترقنا لمعانى
فلئن غيّبك التعظيم عن لحظ عيانى * فلقد صيّرك الوجد من الاحشاء دانى
اجتماع اسرار را جمع كفتست و مناجات زبان را تفرقه و آنكاه جمع و تفرقه هر دو اندر خود نشان كردست و قاعدهء آن خود را نهاده و اين سخت لطيفست
فصل
ماند اينجا اختلافى كه هست ميان ما و ميان كروهى كه