تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
نامخلوق بمخلوق و اين خسران مر ايشان را پسنده باشد كه چون قديم را محلّ حوادث كويند و يا حادث را محلّ قديم يا صنع و صانع را قديم و چون برهان ضرورت كردد محدث صنع * و صانعشان را محدث بايد كفت كى محلّ چيز چون عين چيز بود چون محلّ محدث بود بايد تا حال هم محدث باشد پس اين جمله را يا لازم آيد كى محدث را قديم كويند يا قديم را محدث و اين هر دو ضلالت بود و * فىالجمله هر چيزى كه به چيزى موصول و مقرون و متّحد و ممتزج بود حكم هر دو چيز چون يكى بود پس بقاء ما صفت ماست و فناء ما صفت ما و اندر تخصيص اوصاف ما را فناء ما چون بقاء ما بود و بقا چون فنا پس فنا وصفى بود ببقاء وصفى ديكر و باز اكر كسى عبارت از فنا كند كى بقا را به دو تعلّق نباشد روا بود و اكر از بقائى كه فنا را به دو تعلّق نه هم روا بود كه مراد از ان فنا ذكر غير بود و بقا ذكر حقّ من فنى من المراد بقى بالمراد هر كه از مراد خود فانى شود بمراد حقّ باقى شود از آنچ مراد تو فانيست و مراد حقّ باقى چون قايم بمراد خود باشى مراد تو فانى شود قيامت به فنا بود و باز چون متصرّف مراد حقّ باشى مراد حقّ باقى بود قيامت به بقا بود و مثال اين‌چنان بود كه هرچه اندر سلطان آتش افتد بقهر وى به صفت وى كردد چون سلطان آتش وصف شىء را اندر شىء مبدّل * مىكرداند سلطان ارادت حقّ از سلطان آتش اولاتر امّا اين تصرّف آتش اندر وصف آهنست و عين همانست هركز آهن آتش نكردد و اللّه اعلم

فصل

مشايخ را رض اندرين معنى هر يكى * لطيفهء است برمز
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 315 | علي الجلابي الهجويري الغزنوي / والنتين ژوكوفسكى