شيخ ابو القسم كركانى كردم رض * و وى بطوس بود وى را اندر مسجد * در سراى خود يافتم تنها و به عين آن واقعهء من بود كه با ستونى مىكفت كفتمش اين با كه مىكوئى كفت اى پسر اين استون را خداى عزّ و جلّ اندرين ساعت * با من به سخن آورد تا از من سؤال بكرد و به فرغانه * دهى است كى آن را شلاتك خوانند پيرى بود از اوتاد الارض آنجا كه او را باب عمّ كفتندى و همه درويشان آن ديار و مشايخ بزرك را باب خوانند و مر و را عجوزهء بود فاطمه نام قصد زيارت وى كردم از اوزكند چون به نزديك وى در آمدم كفت بچه آمدى كفتم تا شيخ را به بينم به صورت و وى به من نظرى كند به شفقت كفت اى پسر من خود از فلان روز باز ترا مىبينم و تا از منت غايب نكردانند مىخواهمت ديد چون روز و سال شمار كردم آن روز ابتداء توبهء من بود كفت اى پسر سپردن مسافت كار كودكانست از پس اين زيارت به همّت كن كه در حضور اشياخ هيچچيز * نه بستست پس كفت اى فاطمه آنچ دارى بيار تا اين درويش بخورد طبقى انكور تازه بياورد و وقت آن نبود و بران طبق رطبى چند و به فرغانه رطب ممكن نشود ، وقتى به ميهنه بر سر تربت شيخ ابو سعيد رح نشسته بودم تنها بر حكم عادت كبوترى ديدم سپيد كه بيامد و در زير فوطه شد كه * بر تربت وى
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 301
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٣٠١