اندر آمدندى و وى مر ايشان را طعام دادى و مراعات كردى و اهل تستر خلقى بسيارند و ابو القسم مروزى كويد كى من با ابو سعيد خرّاز مىرفتم بر كرانهء بحر جوانى ديدم مرقّعه دار و محبره اندر ركوهء آويخته ابو سعيد كفت سيماى اين جوان عبائيست و معاملتش حبرى چون اندر وى نكرم * كويم از رسيدكانست و چون در محبره نكرم كويم از طالبانست بيا تا از وى بپرسم كى تا چيست خرّاز كفت اى جوان راه به خداى چيست كفت راه به خداى دوست يكى راه عوامّ و يكى راه خواصّ و ترا از راه خواصّ هيچ خبر نيست امّا راه عوامّ اينست كى تو مىسپرى و معاملت خود را علّت وصول بحقّ مىنهى و محبره را از حجاب مىدانى ، و ذو النون مصرى * روايت كند كه من وقتى در كشتى نشستم كه تا از مصر بجدّه رويم جوانى مرقّعهدار با ما اندر كشتى بود و مرا از وى التماس صحبت مىبود امّا هيبت وى مرا مى بازداشت از سخن كفتن با وى كه بس عزيز روزكار مردى بود و هيچ از عبادت خالى نبود تا روزى صرّهء جواهر از ان مردى كم شد خداوند صرّه مر اين جوان را تهمت كرد خواستند تا با وى جفائى كنند من كفتم با وى بدين كونه سخن مكوئيد تا من از وى به خوبى پرسم به نزديك وى آمدم و با وى بتلطّف بكفتم كه اين مردمان را صورتى بستست * از تو و من ايشان را * از درشتى و جفا بازداشتم چه بايد كرد وى روى * سوى آسمان كرد و چيزى بكفت ماهيان ديدم كه * بر روى آب آمدند و هر
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 299
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٢٩٩