تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
كى به خود بازآيند خود را * يكى از آحاد مردمان دانند و چون از خود غايب شوند و بحقّ راجع كردند سكرشان مذهّب شود و مر حقّ را مهذّب كردند كلّ عالم اندر حقّ ايشان چون ذهب شود چنانك شبلى كويد رح ذهب اينما ذهبنا و درّ حيث درنا و فضّة فى الفضاء و از استاد امام ابو القسم القشيرى رض شنيدم كى كفت وقتى از طابرانى پرسيدم از ابتداى حالش كفت وقتى مرا سنكى مىبايست از رودخانهء سرخس هر سنك كى برمىكرفتم جوهرى مىشد و باز مىانداختم و اين از ان بود كه هر دو به نزديك وى يكسان بود لا بل كى هنوز جوهر خوارتر كه وى را ارادت سنكى بود * و از ان جوهر نه و از خواجه امام حزامى شنيدم بسرخس كه كفت كودك بودم به محلّهء رفته بودم از * محلّهاء باغستان بطلب برك تود از براى مايهء قز و بر درختى شدم كرم كاه و شاخ آن درخت مىزدم ابو الفضل حسن رض بدان كوى بركذشت و من بر درخت بودم مرا نديد هيچ شكّ نكردم كه او از خود غايب است و بدل * با حقّ حاضر * بر حكم انبساط سر برآورد و كفت بار خدايا يك سال بيشترست تا مرا دنكى ندادهء كى موى سر حلق كنم با دوستان چنين كنى كفت هم اندر حال همه اوراق و اصول درختان * زر كشته بود آنكاه كفت عجب كارى همه * تعريض ما اعراضست مر كشايش دل را با تو سختى نتوان كفت و از شبلى مىآيد كه چهار هزار دينار * به يك جمله به دجله انداخت كفتند چه مىكنى كفت سنك به آب اولاتر كفتند
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 287 | علي الجلابي الهجويري الغزنوي / والنتين ژوكوفسكى