ولى داعى نباشد تا حالش ببقاء اوصاف منسوب بود كى وى مكتوم باشد و حالش بفناء صفت موصوف بود پس يكى صاحب شرع بود و ديكر صاحب ستر پس بايد تا كرامت جز در حال * غيبت و دهشت ظاهر نكردد و جملهء تصرّف وى بتصرّف حقّ باشد و آنك وقت وى اين بود جمله نطقش بتاليف حقّ باشد از آنچ صحّت صفت بشريّت يا لاهى را بود و يا ساهى را و يا مطلق الهى را پس انبيا * لاهى و ساهى نباشند و بجز انبيا مطلق الهى نباشند ماند اينجا * تردّدى و تلوّنى بدون تحقيقى و تمكينى تا به اقامت حال بشريّت با خود باشند محجوب باشند و چون مكاشف شوند مدهوش و متحيّر كردند اندر حقيقت الطاف حقّ و اظهار كرامات جز اندر حال كشف درست نيايد كه آن درجهء قرب باشد و آن وقتى بود كه حجر و ذهب به نزديك دلش يكسان بود و به هيچ حال * از آدمى بجز انبيا * را اين حال صفت نكردد الّا اندر وى عاريت باشد و آن بجز حالت سكر نباشد و چنانك حارثه يك روز از دنيا كسسته شد و اندر دنيا بعقبى مكاشف كشت كفت رض عرفت نفسى عن الدنيا فاستوى عندى * حجرها و ذهبها و فضّتها و مدرها روز ديكر وى را ديدند بر خرمابنى كارى مىكرد كفتند چه مىكنى يا حارثه كفتا طلب قوتى كه از ان چاره نيست * مىكنم پس آن ساعت چنان بود و اين ساعت چنين پس مقام صحو اوليا درجهء عوامّ بود و مقام سكرشان * درجهء انبيا هركاه
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٢٨٦